اول بگم خیلی متن طولانیه و واقعا دلم از رفتارای خانواده شوهر گرفته خواستم درد و دل کنم یکم خالی بشم ، شوهرم با خواهرش قهرن حدود ۲ ماهه ، من که کلا محل نمیدم میگم به من ربطی نداره دعوا خانوادگیه با ابنکه خواهرش خیلی تو زندگیم اذیتم کرده با ابن حال گاهی به شوهرم مبگم کدورت هارو کنار بزارید اشتی کنید ولی در کل خودمو دخالت نمیدم تولد خواهرشم تازگیا بوذ بهش تبریک گفتم با ابتکهذتو این سه ماه یه بار مسیج نزده به من حال بچمون که برادرزاده اشه و فقط ۸ ماهشه بپرسه من تبریکمو گفتم و محل ندادم به رفتاراش ، حالا چنذ روز پیش یهو دیدم خواهر شوهرم از اینستا بلاکم کرده خیلی بهم برخورد به شوهرم گفتم ، گفت اون تورو مقصر میدونه گفتم به من چه ربطی داره دعوا خواهر برادریتون من که اصلا نبوذم از تو شنیدم چی شده ! بچه خواهر شوهرم بچمو خیلی میزد اون موقع سه ۴ ماهش بوذ میزد محکم تو سرش منم چون بچه بود نمیتونیتم چیزی بگم و فقط به شوهرم مبکفتم بچه خواهر شوهره من چیزی بگم دلخوز میشن خودت نزار بزنه چیزی هم شوهرم مبکفت خواهرش ناراحت میششد چرا بچشو دعوا میکنه سر همین که دلخوری پیش نیاد باغ مشترک داریم من کمتر میرفتم که بچم اسیب نبینه تو دعوا بین همه دعواهاشون شوهرم اینم میکه که به خاطر توزن و بچه من باغ نمیان حالا صد تا فحش و دعوا و بحث با هم کردن این یه حرفو انداختن وسط که من باعث جداییشون شدم در صورتیکه روحم خبر نداشت اینا تو دعوا اینم گفتن منم گفتم بازم به من ربطی نداشت تو دعوا هزار تا حرف بهم زدین اینم یکیش ، دیشب هم خونه مادر شوهر بوذیم قرار بوذ امروز با شوهرم باغ بریم یهو شوهرم گفت فردا با شوهر خواهرش میره باغ میوه ها روبچینن به منم گفت تو هم بیا کاری به ما نداری یهو مادرش گفت نه تو نرو برو خونه مامانت یا با من بیا خونه مامانم قبلش داشت میگفت بادخترش میخواد بره خونه مامانش مبکفت مردونه برید بهتره من بهم برخورد چرا برای من تصمیم میگیره ولی سکوت کردم وفقط گفتم میزم خونه مامانم ، شوهرم اونجا میگفت با منبیاذاز خونشون اومذیم بیرون کفت نیای بهتره گفتم کارت زشت بوذ روزی که با ما قرار گذاشتی بری باغ با کسی دیکه قرار میزاری ماخوته حوصلمون سر میره یکم بحث کردیم و دیگه باش حرف نزدم تا صبح که گیر داذه بود تو هم بیا گفتم نه دیگه مزدونه برسد شوهر خواهرشم گفت زن و بچت بیان من راحت نیستم دیگه اونم تصمیم گرفت تنها بره حالا مادرش زنگ زده من به زنت دیشب گفتم بیا خونه مامانم که شما هم یعدش بیاید زنت قبول نکرد! فهمیدم مامانش هم میخواد منو خراب کنه اون به من گفت باغ نرو برو خونه مامانت یا خونه مامانم که منو از سر پسرش باز کنه باهاشون نرم و اینجوری جلوه داد که منو دعوت کرده با دخترش برم خونه مادرش و من قبول نکردم که استی نکنن غیر نستقیم منو بد کنه منم به شوهرم گفتم مادرت دعوت الکی کرد باهات باغ نیام سر همینم قبول نکردم خیلی بهم برخورده ازرفتازاشون نمیدونم واقعا چیکار باهاشون بکنم جالبه با سیاست و رفتار خوب با شوهرم میخوان منو بده کنن و همه چیو گردن من بندازن!
اولا اصلا پیش شوهرت غر غر نکن دوما باید میرفتی وقتی باغ مشترکه خجالتم میکشه طرف بکشه مهم نیس اون میتونه نره اشتباه کردی نرفتی اون شبم باید میگفتی نه حوصلمون سر میره ماهم میریم