بابا ی مردی چندین روز پشت سر هم میره داروخونه میگه حالم خیلی بده ی ورق سرماخوردگی بده اونی ک توی داروخونه میکرده اصلا جوابشو نمیداده مرده بیچاره برمیگرده خونه پیش رفیقش میگه من حالم بده میرم داروخونه میگم ی ورق قرص بده اصلا نگام نمیکنه چ برسه ب جواب
خلاصه دوستش میگه فارسی حرف میزنی میگه آره میگه باید ترکی بگی میگه بلد نیستم
دوستش روی ی ورق مینویسه ب ترکی ک ی ورق سرماخوردگی بده
مرده از روی کاغذ میگه دارو شو میگیره
واقعیته ها
قضاوت با خودتان
توی تبریز هم اتفاق افتاده