چند روز پیش با هم دعوامون شد و من این چند وقت از بس اخلاقش تند بود ، گفتم عاشقی که اینطور میکنی و اونم خیلی عصبی میشد، چند روز پیش باز دعوامون شد ، در اومد گفت برو من کسی دیگه رو میخوام ، خیلی اخلاقش تنده ، دو تا طلاق داشته و من خودم مجرد و شاغل، من خیلی زیاد بهش محبت و کمک کردم، دلم میخواد یه کاریش کنم بسوزه، بهم راهکار بدید
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/