من دو ماهه مادر شدم.همیشه آدم پراسترسی بودم
ولی مادر بودن دیگه آخر استرسه
دیگه تحمل ندارم.پسرم خیلی دوست داشتنیه.همه اطرافیان عاشقش هستن.ولی من از بودن باهاش میترسم
از اینکه گرسنه میشه و میخوام بهش شیر بدم و گریه میکنه و سینمو نمیگیره میترسم.از اینکه وقتی میگیره خوابش میبره و شیر نمیخوره از اینکه مرتب به صدای شیر خورنش گوش میدم که ببینم صدای پایین رفتن شیر از گلوش میاد یا نه میترسم
موقعی که دارم بهش شیر خشک میدم انگار دارم میمیرم.نمیدونم کار درستی میکنم یا نه
خیلی عصبی شدم.با مامانم و همسرم بحث میکنم همش
الان همسرم داره تند تند تخمه میخوره.از صدای ملچ ملوچش دارم دیوونه میشم
کم مونده بپرم بهش