ما با خونواده شوهر تو یه ساختمونیم.
و یه هفتس به شدت باهاشون قهرم و تا اخر عمرمم اشتی نمیکنم.
حالا دیشب جاریمم از تهران اومده.
بچه ش اومده بود در میزد درو باز نکردم. نمیدونم این چند روز بچه های خودمو چطور کنترل کنم.
هی صداشونو میشنون.
اصلنم دلم نمیخواد بچه هام برن که اونا به ریش من بخندن.