من و شوهرم تهران زندگی میکردیم. چون خیلی آلوده بود و اونجا تقریبا کسی رو نداشتیم و شوهرم شغلش رو هم کنار گذاشته بود و دیگه نمیخواست بره، و من فکر میکردم اگر برم شهرستان خودم یا شوهرم، در شغل خودم هم بیشتر میتونم پیشرفت کنم
.
شوهرم قبول نکرد بیاد شهر من. گفت شهر خودم مغازه و زمینای بابام هست میتونم روی اونا کار کنم.
.
اومدیم شهر شوهرم.
نه زمینا به دردش خورد نه مغازه.
منم شروع کردم به کار، ولی شریکم که فامیل شوهرمه، زد زیر حرفاش و قبول نکرد کار منو انجام بدیم و جهت کارم رو عوض کرد.
خلاصه...
الان 3 ماه میگذره، شوهرمم کلا نمیتونه توی یه کار بمونه، پیشنهاد کار داشت، الان چند روزه ماموریته، ولی باز داره ایراد و بهونه میگیره. من میدونستم که اینطوری میشه.
.
همش از من میپرسه چه ایده ای داری، بنظرت چیکار کنیم.
.
اینجا هم من یه روز با خواهرشوهرم بحثم شد، خواهرشوهرم هرررررچی لش خواست بهم گفت، گفت تو حسودی از وقتی اومدی زندگی ما رو خراب کردی، در صورتیکه من تو این مدت کلا شاید 5-6بار رفتم بالا، خونه مادرشوهرم.
قصد تعریفم ندارم ولی من از یه زندگی لاکچری اومدم توی یه زندگی معمولی یا حتی رو به پایین. نه چیزی برای حسادت دارن، نه من کاری بهشون دارم.
اتفاقا چون من شاغلم و رانندگی بلدم و شوهرخواهرشوهرم همش از ن تعریف میکنه، حس میکنم برعکسه و اون داره بمن حسادت میکنه.
.
ولی توی اون دعوا خیلی حرفها بهم زد جلوی شوهرم، که تا عمر دارم نمیتونم هضمشون کنم چه برسه فراموش.
.
و انتظار داشتم شوهرم حداقل بهش بگه خفه شو. ولی هیچی نگفت، فقط همش بمن میگفت جمع کن برو خونه. بعدشم باهم گل و بلبلن.
.
حالا من میخوام برم شهر خودم پیش خونواده و دوستا و فامیلای خودم.
میخوام پامو بکنم توی یه کفش.
اینم بگم شهر خودم یه کلانشهره، ولی شهر شوهرم یه شهرستان کوچیکه با امکانات خیلی کم.
.
بنظرتون بکنم اینکارو؟
برامم مهم نیست حتی کارم به جدایی بکشه.
میخوام فقط ارامش داشته باشم