عشق به مادر شدن و مهر مادری از کودکی هایم و دوران دبستان با من بود، هنوز هم برایم عجیب است آن همه دوست داشتن بچه های کوچولو، فکر می کنم از دست من و بوسه هایم گریزان بودند و البته فرد مطمئنی بودم که مادران کودک هایشان را به من بسپارند؛ حاضر بودم جانم را برای حفاظت از آنها از دست بدهم، دوست داشتنی در حد جنون و در گفتار هم خودم را هزار بار قربانی شان می کردم......این عشق همچنان با من بود و با بزرگتر شدن و رفتن به مقاطع مختلف تحصیلی ذره ای کم نشد، اصلا ازداوج را برای این می خواستم که حامله باشم و جنینی در درون شکمم جابجا شود و البته بارها با خودم می گفتم آیا ممکنه خدا منو در حسرت بچه بگذارد، شاید تعبیر درستی نباشد اما من اینگونه می گفتم...
و حالا بعد از ۵ سال از ازدواج و زندگی مشترک نمی دانم آیا مادر خواهم شد؟
هر زمان و هر مکان که بچه ای در بغل پدر و مادرش بود با هر ترفند و به هر طریق ممکن به آنها نزدیک می شدم و اجازه می خواستم بچه را برای لحظه ای حتی به من بدهند...
از همان اوایل ازدواج، پزشک متخصص تشخیص به تنبلی شدید تخمدان داد و دارو درمانی شروع شد...
شاید فقط یک زن نازای دیگر بداند همه لحظه های من پر است از احساس خلاء ، احساس بیخود بودن، ناقص بودن...
ولی دلیل درج خاطراتم در این مکان صحبت ها، حرف ها و خاطراتی است که روحم را خراش داده اند، حتی صمیمی ترین دوستان گاهی ندانسته و نخواسته به حجم بغض هایم افزوده اند.
امیدوارم همه در برابر کسانی که نمی توانند مقدس ترین واژه هستی را یدک بکشند،بیشتر مراقب کلام و رفتار خود باشند...🙏🏻