ما هم يه بار رفته بوديم خونه مادرشوهرم اينا
بين شوهرم و برادرش دعواشون شد ،من به زور شوهرم كشوندم كه بريم خونمون
ميخواستم بحث تموم بشه ولي مادرشوهرم يه كلمه نگفت نريد
ميفهمم چي ميگي
اگر ميگفت نريد كه ما نميمونديم ولي همون نگفتنش انگار اين حس رو به آدم ميده كه راضيه از خونش بريم
ولي نميشه ديگه نري خونشون هرچي هم باشه پدرو مادرشن
بازم ميري مجبوري