مامانم از بعد فوت مادرش افسرده شده بعد عقد من و خواهرم که بدتر شد کسی نیستم که تو روش وایسم داد بزنم خیلی احترامش و نگه میدارم ولی این اخریا دیگه نمیتونم
دیگه دارم طاقتم و از دست میدم خیلی حساس شده یه بحث کوچولو رو به اندازه چی بزرگش میکنه بعد شروع میکنه گریه کردن و اینکه خدا نشونت بده
بلاخره تو هر خانواده ای یه بحث کوچولو هست ولی مامانم برای هر کدوماز بحثا جون ادم و به لب میرسونه
چیکارکنم چه ذکری بگم چه دعایی کنم به خدا انقدر خودم از روش افسرده شدم که نمیدونم چیکار کنم گاهی مثل دیوونهها میگمبرم تو اتاق در و قفل کنم که اصلا رو در روش نشم ولی نمیشه
تو رو خدا کمکم کنید