توی یک شهرستان کوچیک بدنیا اومدم , وقتی 12 سالم بود پدرم رو بر اثر سکته ی قلبی از دست دادم.
از آن پس من بودم و خواهرم و مادرم
وضعیت مالی ما نسبتا خوب بود و مادرم خیلی فرد کاری بود و همیشه سر خودشو با یک کاری گرم می کرد اما مدتی بود که مادرم بعد از هرکار زود خسته می شد
خیلی لاغر شده بود
گاهی اوقات حالت تهوع داشت
و مشکلات دیگه ای مثل سوء هاضمه و سوزش سر دل شدید... همه این ها اروم اروم خودشون رو نشون دادن و اوضاع هر روز جدی تر و جدی تر و جدی تر می شد , به همین دلیل به بیمارستان مراجعه کردیم و از مادرم ازمایش های مختلف گرفتن .
در این زمان من 17 سال داشتم و خواهرم 20 سال
چند روز گذشت و نتیجه ی آزمایش ها اومد و مشخص شد مادرم سرطان معده دارد .
نگهداری از مادرم سخت بود
به هرحال من جوان بودم و تحمل این همه سختی را نداشتم
خواهرم هم همکاری لازم را نمی کرد .
مدرسه ها شروع شده بود
وضعیت ما روز به روز بد تر می شد و مدارس باز شد
مدارس برایم حکم بهشت را داشت و از لحظاتی که در مدرسه بودم لذت می بردم
در مدرسه با چند دختر اشنا شدم که از صحبت کردن باهاشون لذت می بردم
آنها خیلی با هم احساس راحتی می کردن و مشکلات خود را به راحتی به هم می گفتند
با خودم فکر کردم من هم مشکلاتم را با انها درمیان بگذارم تا کمی راحت شوم
از مرگ پدرم تا بیماری مادرم برایشان تعریف کردم
دیگر هیچ حسی نسبت به مادرم نداشتم
چون او جز دشواری و مشکلات چیزی برایم نبود
افسوس که اشتباهات زیادی کردم و آن دوستان من را به بی راهه کشیدن
اخلاقم با مادر و خواهرم سرد شده بود
بد اخلاق شده بودم و در مقابل هر خواسته ی مادرم کلی غر می زدم
اشک در چشمان مادرم را دیدم اما باز هم از رو نرفتم چون فکر می کردم که حق با من است و فکر می کردم که زندگی ام سر نگهداری از مادرم تباه می شود
اوضاع همینطوری ادامه داشت تا اینکه یک روز وقتی از مدرسه به خانه برگشتم هیچکس در خانه نبود حسابی نگران شده بودم , دوان دوان به سمت درب همسایه مان رفتم و از او پرسیدم , شاید. او چیزی می دانست که خواهرم و مادرم کجا هستند
همسایه گفت که امروز مادرم حالش حسابی بد شده و خواهرم او را به بیمارستان برده است
خیلی سریع خودم را به آن بیمارستان رساندم
مادرم به کما رفته بود و تمام رفتار های بدم جلوی چشمانم آمد
هروقت مادرم را به مطب پزشک می بردم با لحن خیلی بدی به او می گفتم که اگر تو در این وضعیت نبودی می توانستم کار های خیلی بهتری انجام دهم
حتی یادم امد که این جمله را جلویش به زبان اوردم
اگر نمی توانی درمان شوی زود تر از این دنیا برو من تا کی باید از تو نگهداری کنم؟
تمام اون اتفاقت جلوی چشمانم امد
خیلی پشیمان بودم
و حالا من بودم و حسرت یک بار دیگر شنیدن صدای مادرم
مادرم از دنیا رفت ....
خیلی حالم بد بود
مدام به رفتار بد خودم فکر می کردم
خودم را نفرین می کردم
و روز ها را با گریه و زاری می گذراندم
خیلی از خودم بدم آمده بود ...
چند روزی گذشت
با خواهرم دستی به خانه کشیدیم که یک نامه ای پیدا کردم
نامه از طرف مادرم بود
به خواهرم چیزی نگفتم و سریع نامه را باز کردم و شروع کردم به خواندن
تمام خط هارا دنبال کردم تا چشمم به اسم خودم افتاد:
_ دختر عزیزم , من می دانم که به زودی از این دنیا می روم
و واقعا ناراحتم که اوقات تو را تلخ کردم و از تمام کار هایی که برایم انجام دادی سپاسگزارم
دوستت دارم
با خوندن نوشته ی مادرم احساس شرمندگیم بیشتر شد و اشک از چشمانم سرازیر
مادرم بخاطر من سختی های زیادی کشیده بود و من برای هر بار خواسته ی ناچیز مادرم هزار منت می گذاشتم
خدایا مرا ببخش!
دوستان من به نویسندگی علاقه ی خیلی زیادی دارم و گاهی اوقات همینطوری برای دل خودم داستان می نویسم و تصمیم گرفتم که ی داستان بنویسم و با شما به اشتراک بزارم
لطفا نظرتون رو بدین
ممنون که خوندین💗