2777
2789
عنوان

امپراطور👑

120 بازدید | 2 پست

تو قلعه جشن برپا بود و مهمونا همه آمده بودند زیر

دستم که دید مرا امد نزدیکم و گفت سرورم

شمارو به اتاقتون ببرم گفتم

نه مسلم مهمون داریم و این جشن بخاطر

برادرمه که قراره بعد از مرگم وارث تاج و تختم

باشد جشن تمام شدم و امپراطور با همون دردی

که همیشه همراه دارد به اتاقش رفت و چند تا

از دارو های که دکتر به او داده است خورد

تا یکم درد قلبش آروم شود

پیش ملکم رفتم ملکه ی یکی یدونم

که دیوانه وار عاشق او هستم

در آتاقشان را زدم و یکی از ندیمه ها در

را باز کرد و گفت سرورم بفرمایین

و از اتاق خارج شد منم رومو سمت

ملکم کردم فقط خدا میدادند ک چقدر این

بانو رو دوست دارم آمد سمتم و دستم

را گرفت و منو برد سمت تخت و نشستیم

سرورم شما چرا تا الان بیدار هستین

خوابم نبرد بانوی من



بعد از یک سال

آن شب حال امپراطور اصلا خوب نبود و همه

دورش جمع شدن

تا صبح ک مسلم آمد و خبر را به امپراطور رساند

...سرورم  سرورم

...چی شده مسلم

..یکی از شوالیه ها که در حال تمرین بودن ملکه را دیدن

که سوار بر اسب دشمن و رفتن

...چی میگی مسلم

...سرورم قسم میخورم که راست میگم

...این غیر ممکنه آن شوالیه را بیارید


وقتی آن شوالیه را صدا زدن امپراطور او را میشناخت ک

نمیتونه دروغ بگه چون از یاران وفادار امپراطور

بود پس به همه حرفاش گوش کرد

....بگو چی دیدی؟

...سرورم از اسب های عثمانی را دیدم

که به جهت جنگل  قلعه میاید اولش فکر کردم

اشتباه دیدم اما بعدش دیدم ک ملکه دارن بسمته

جنگل میروند که جلوی ملکه را گرفتم و گفتم ک

خطرناکه نروید اما ایشون قبول نکردند

پس تصمیم گرفتیم حمله کنیم اما ملکه گفتند

که با خودشون کار مهمی دارند بعد از اینکه

بسمت جنگل رفتن سوار پشت اون شوالیه

شدن و رفتن تعیقبشون کردم تا رسیدن به قلعه ی

عثمانی ها و امروز به مناسبت عقد ملکه و پادشاه

جشن گرفتند و آمدم خبر را به مسلم دادم


طاقت نیوردم و سوار بر اسبم شدم

سمت قلعه دشمن حرکت کردم تو راه یک بچه را

دیدم که گریه میکرد از اسبم آمدم پایین وازش

پرسیدم ...چی تورا به گریه میندازه

گفت

...نامادریم کتکم زد بخاطر اینکه نتونستم کاری رو ک

گفته را انجام بدم

...چ کاری ازت خاست پسرم

....دزدی

عصبی شدم اما بروی بچه نیوردم گفتم

....پسرم این یک اشتباه است نباید این کار

رو بکنی حالا هم این سکه هارو ببر و برو بده

به پدرت ..

....اما من پدری ندارم

...اسمت چیه ؟

...ایهان

...چ اسم خوبیه

من خودم با نامادریت حرف میزنم برو پسرم

خیلی ناراحت شدم و راهمو کج کردم رفتم سمت

همان خونه ی ک نامادری ایهان توش هست

در را زدم زن جوانی در را گشود ازش

دلیل این کارش را پرسیدم التماسم کرد

ک برم داخل جلو مردم آبرو ریزی نباشه

وقتی داخل شدم در را قفل کرد و

شروع کرد جیغ زدن و لباساشو پاره کردن

منم متحیر به کاراش نگاه میکردم خواستم

جلوشو بگیرم که در زدن و صدایی مردم

بلند شد در را باز کردم برادرم را دیدم

که با مردم آمدن و همان دختر آمد بیرون

شروع کرد گریه کردن که من بزور بردمش

داخل خونه و خواستم بهش تجاوز کنم

مردم شورش کردن برادرم نزدیکم امد و گفت

....شرم میکنم وقتی برادرم هستی

همه شورش کردن ک حبس بشم وبعد از سه سال

حبس وارد قصرم شدم و مردم همه بیرون جمع

شدن که باید قلعه را ترک کنم صدایی امد

...درود بر امپراطور اجاز ی ورود میدهید

...خوب موقعی رسیدی بیا تو

...نمیخواهم مزاحم خلوتتان شوم امپراطور

...این روزگار شاه و فقیر نمیشناسه رفیق

...اما

...بیاتو بشین باهات حرف دارم بیا

...امپراطور گستاخی نباشد وسایلتان را جمع میکنی

راهی سفری هستید؟

...اره راهی سفر دور و درازم

...ا اخ امپراطور

...هیچی نگو فقط بعد رفتنم این نامه رابرای

مردمانم بخون

...متاسفم اما

مراقب خودت باش رفیق خدانگهدار

قلعه را ترک کردم و با چند تا از یاران وفادارم راهی سفر شدیم


بین مردم ملکه ی امپراطور آمده بود تا نتیجه ی

شاهکاری که کردند را ببینند

........مردم به گوش باشید نامه ای از امپراطور

برایتان اوردم

سکوت کنید مردم


...امروز از این دیار سفر میکنم و غیر از یاران وفادار

خود با خود هیچ نمیبرم بعد از من مراقب

دلهای مردمانم باشید که هیچگاه نشکنند به آنان

بگوید و گوشزد کنید که یکدیگر را دوست بدارند

و به هم عشق بورزند حرمت هم پیالگی

یکدیگر را نگهدارند و پیمان برادری خود را

هیچگاه نشکنند!

به مردمانم بگو از سه چیز بترسند .

1..اهی که از دل بلند شود

2..اشکی که از چشمان یتیم جاری شود

3..و قلبی که از سر تهمت بشکند

باشد تا پایه های این امپراطوری را روزی

اسطوار ببینید!




                 




یه جا نوشته بود                وقتی یکی داره  با تمام وجود نصحیتت میکنه            مخاطبش تو اون لحظه تو نیستی                             خودش در گذشته شه!

مسلم وقتی نامه را داشت میخاند اشکانش

را پاک کرد و گفت

...آیا ملکه آمده است

مردم گفتن بله آمده است

مسلم بقیه ی نامه را خاند

..سلام هوادار این روزا هوامو داری گریتو من

نیوردم اشکمو در میاری من سینمو پاره نکردم

واست که بری رو شونه ی دشمن من سر بزاری

حرمتا رو نشکن باشه میرم به جونت ولی بعد من

کی مرگ مهراب میخونه کی مثل من تو شبای

حال خرابی تا خود صبح به عشق تو بیدار میمونه

من زندگیمو باختم حنجرمو باختم با عربده هام

واسه شما خاطره میساختم هزار و یک شب

نخوابیدم وقتی دیدم ییدارید

123..هوادار صدامو داری؟؟

هواتو داره حتا از راه دورم این صدای خود

خود امپراطوره هیشکی وارث تخت من نبود

من فکر میکردم با سادگی نقابمو هدیه کردم

بی اراده میشکنه اما سرش نمیشه خم

واسه این صدای خسته غمیش نمیشه کرد

پس نقاب میزنه تا دل شما خوش شه

تو چی میدونی چه آرزوهای تو خودش

کشته مرهم دردای شما و عاشقای سینه چاک

باید مصلحت خداس که منو بدین به خاک

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلا

من هواتونو دارم آدمای بی هوا اصلا

حلالتون باشه میرم پایین گوشتمو بسوزونید

استخونامو بردارید من تو شریان این صدایی

خسته ای بی جونم من یه عمر شمارو

یه خونواده میدونم پشتمو خالی کردید

حداقل خاکیم نکنید خدا پشت حق نشسته

شاکیم نکنید منو قضاوت نکنید من از این

قصه ها دورم درسته میرم اما همیشه امپراطورم.

ملکه وقتی حرفای امپراطور را شنید ناخوداگاه

اشک ریخت پشیمان شد اما دیگر چ فایده

اون میدونست ک امپراطور الان راهش کجاست

شب شد و همه با ناراحتی و گریه نشسته بودند

که امپراطورشون برگرده پیششون

که یک شوالیه آمد و نامه ی به مسلم داد

فریاد زد آهای مردم نامه ی جدیدی از

امپراطور به دستم رسید سکوت کنید و گوش کنید


یه جا نوشته بود                وقتی یکی داره  با تمام وجود نصحیتت میکنه            مخاطبش تو اون لحظه تو نیستی                             خودش در گذشته شه!

ملکه با شتاب به سمت مردم رفت و منتظر

به لبای مسلم گوش میکرد

..شنونده های این صدای خسته تو شب

گاهی اوقات حقیقت سخته شرمنده

دوسه سال نخواستم باهات روبرو شم

اره تو حق داشتی حقیقتو بدونی همیشه

هواتو ازدور  داشتم پنهونی یه چیزی میگم و میرم

توخودت قضاوت کن مثل من میتونی سه سال

زندونی بمونی

سلام تعصبی که رو صدام کم شدی

سلام غیرتی که با دل من بد شدی

سلام رفیق نیم راهی که دیدی وسط راه خسته شدم

از کنارم رد شدی صدای منم واسه دل شما

دلتنگه فدای سرت تعصبت این روزا کمرنگه

تو برو خسته نشی اما به گوش شهر برسون

امپراطور داره تنهایی میجنگه اره

میرم و میجنگم با تموم دشمنام به گوش تو میرسه

یه روز مهرابو کشتنا میمیرم اما سرم خم نمیشه

یه لشکر حریفه دل خستم نمیشه از صدام

معلومه که اهل خوشحالی نیستم من دست

راست خدا مثل بقیه نیستم من نقاب ملتم

از نژاد این دردا تو حنجرم بغضیه که بوی

اشک میده حرفام عرضم به زکرت بگم از چشایی

غمگین که قلمم با هق هق سردم میجنگیم

این حرفارو بشنوید از این حنجره ای پاره

هنوز تو سینم یه قلبی هست که هواتو داره

به ملکم سلام مرا برسونید خودش میدونه چی میشه

ته این نبرد خونین دیگه این امپراطور

با هیشکی نداره کاری سلام هوادار هنوزم صدامو داری؟؟؟

بعد از خاندن نامه شوالیه ها به سمت قلعه

عثمانی ها حمله کردند و جنازیه امپراطورشون را

آوردن ملکه طرد شد و برادر امپراطور قصاص

شد و  ایهان پسر یتیم وارث تخت امپراطور شد !

             

(مادرم همیشه میگفت یکی تواین بازی بردویکی باقلبش باخت)


                    پایان




یه جا نوشته بود                وقتی یکی داره  با تمام وجود نصحیتت میکنه            مخاطبش تو اون لحظه تو نیستی                             خودش در گذشته شه!

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز