سلام.من ۴ماهه زایمان کردم شوهر بچه نمیخواست و با کلی التماس و... بعد از ۶سال زندگی مشترک بچه دار شدیم توی بارداری یکبار حتی شکمم رو لمس نکرد و میگفت هیچ حسی بهش ندارم.از ماه ۶بارداری هم تا الان بعد از ۴ماه هیچ رابطه ای باهام نداشته اون زمان بهانه اش ترس صدمه به جنین بود الان هم میگه بچه وقتمون رو میگیره و فرصت نمیشه در حد بوس و بغل فقط الان هست.احساس میکنم با هم هم خونه هستیم چون بعد زایمان مادرشوهرم ده روز خونم بود از شب اول گفت شوهرم توی هال باشه اون توی اتاق پیش منو بچه باشه که کمک کنه و همین شد پایه و اساس که تا الان که دیگه مادرشوهر هم نیس ۴ماهه شوهرم توی هال میخوابه یک پتو به دیوار درست کرده بچم توش میخوابونه و خودشم پیشش منم توی اتاق نصف شب که شیر میخواد پسرم میاره بهم بچه تحویل میده میره توی هال میخوابه هرچی بهش میگم بیا کنار هم بخوابیم میگه میترسم بچه بینمون خفه شه میگم همون که درست کردی توی هال بیار توی اتاق هی بهانه های مختلف میاره.توی این ۴ماه چند بار به خاطر اینکه ناراحتیم از مادرش بروز بهش دادم کتکم زده.مثلا دکتره ولی فعلا شغل مناسبی نداره و یک جورایی چند ماهه با حقوق من زندگی میکنیم مادرم از اول ازدواجمون خیلی کمک مالی بهمون کرده و کل ۹ماه بارداری خونش بودم ولی تا دعوا با شوهرم میشه به مادرم فحش میده و میگه ازش بدش میاد حتی به پدر و برادمم که سالهاست فوت شدن هم فحش میده.ازش دیگه بدم میاد وقتی این نمک نشناسیهاش رو میبینم دلم میخواد جدا بشم ولی به خاطر اینکه مادرم غصه نخوره نمیتونم و پسرم که بهم احتیاج داره...
چند شبه به خودکشی فک میکنم که راحت بشم و دیگه نبینم این کاراش رو..
کمکم کنید لطفا