ساعت 1شوهرم زنگ زده میگه ناهارخونه مامانش دعوتیم. یکی ازفامیلای دورشونم هستن. منم تازه پری شدم چون زیاده نتونسم برم این3روزه حمام. خلاصه ک اصلا امادگی نداشتم بچه هامم باید میبردم. لباسای مشکی شونم دیشب روضه بودیم. کثیف بود برای مهمونی مناسب نبود و باید میشستم. خلاصه ک برای مهمونی 2.3 ساعت وقت لازم داشتم. فردام مهمون داشتم میخواستم خونه مو تمیز کنم. بعد هم اونجا ناهار بعد اذان میخورن. همییییشه.
دیگه گفتم دیر بهم خبر دادی نمیتونم اماده شم. اونم گفت باشه. 😒حالا دونیم اومده میگه نهار دیر میخورن. بياين بریم. گفتک لاقل میگفتی این یک ساعتو نیم آماده میشدم. من فکر کردم دیگه نمیریم. خودش رفت. حالا الان زنگ زده میگه خواهرم میگه خب عصری بیاین.... 😪الان دارم تند تند کارامو میکنم. اووونقد حرصیم ک..... میمیریم اخه درست خبر بدین صبح.... کاشکی همون یک و نیم امادهدشده بودم رفته بودم 😒