شوهرم خیلی حساسه که یه وقت همکار آقا بهم زنگ نزنه یا ...، یه کمم زود عصبانی میشه ولی در کل مرد خوبیه،
خوبی زیاد داره، از روز اول هم مهرش به دلم افتاد و باهاش تا امروز صادقانه و عاشقانه موندم.
اما وقتی یاد این می افتم که قبل عقد چه شرط هایی داشتم و اون قبولشون کرد و بعد دونه دونه زد زیر همه شون ، حالم بد میشه.
بیشتر روزا خوبیم شادیم، من رضایتش برام خیلی مهمه، اما گاهی توی تنهایی ام این حس میاد سراغم و می گم من ایشونو دوس داشتم و کوتاه امدم، اما اون جی؟ دروغ گفت و طلب کار شد و حرف خودشو پیش برد.
من از نظر خواسته هام و توقعاتم از همسرم خیلی تغییر دادم خودم رو تا زندگی و ارامشمونو حفظ کنم. اما شوهرم هیچ وقت تلاشی نکرد که کمی هم رنگ من و افکار من و دنیای من بشه، همیشه سفت و محکم ایستاد و بهم گفت :نه!
منم دلم می گیره
می گم خدایا چرا یه نفر باید انقدر متقلب باشه، خب عذاب وجدان نداره؟
اگر روز اول به شرایط من می گفت نه، اونجور که الان می گه قطعا مثل خواستگارای قبلیم رد می کردمش و الانم این قدر پیش تصویر ایده آل خودم ، از درون احساس سرخوردگی نمی کردم.
خیلی اذیتم از این که به قولش وفا نکرد و با بهانه تراشی های الکی ، قول شکستن های خودشو موجه جلوه داد. در حالی که هر وقت صحبتش شد گفتم کا قبول ندارم حرفش رو، اما چون زندگیمونو دوس دارم کنار میام و خواسته ی اونو عملی می کنم.