برایت به اندازه ی کافی زن نبودم
که با موهایِ کمند و چشمهایِ خمار؛ با کفشهایِ پاشنه بلند و عشوه های بی تکرار,
حرفهایِ تمام نشدنی و خنده هایِ لوندِ فراموش نشدنی,
در چشم بهم زدنی
وارد زندگی ات شوم,
از همان رویی که بودی به رویِ خودم برگردانم؛
دستهایت کنجِ قلبم جا شود.
آرامشِ کلِ شبهایت باشم,
با من به همه ی دنیا با صدای بلند بخندی
انقدر زیاد که کل غصه هایت یک جا فرو بریزد
میدانم آنقدر زن نبودم؛
تا اشکِ شوق از داشتنم بیاید از چشمهایت و بس.
با من از هیچ کدام از دقایق عمرت خسته نشوی,
صبح ها با شوق دیدارم ازخواب بیدار شوی و شب ها با صدایم به خواب بروی
که چشمهایم خوراکِ دلتنگی هایت باشد و
هوایِ دیدارَم دلچسب ترین لحظه هایِ زندگی ات,
حتی آنقدر زن نبودم که دامن چین دار گل گلی برایت بپوشم
غروبِ هر جمعه ای چای دِبش مهمانت کنم
و دلم ضعف برود از بودنت.
ولی همان قدر زن هستم همان طوری که ارام و بی صدا وارد زندگیِ شلوغت شدم
کنجِ خلوتی نشستم و به رفت امد هایت نگاه کردم
به ضربان قلبت که برای کسی جز من میکوبید.
نگاه هایت که جز من با غیر بود؛
همان طور که کتانیِ راحتی ام را بپوشم.
بغض های بی تکرارم که در دل و روحم پر میکشد و در کوله ام انباشته کنم
با سادگی های بچگانه ام
با مهربانی های بی حد و حَصرم
بی سرو صدا از زندگی ات بروم.
میدانم به اندازه ی کافی
برایت زن نبودم💔