از بچگی توی خونمون جنگ و دعوا بود
همش دعوا
همش تهدید
تا اینکه مامانم از بابام طلاق گرفتم فقططط ۱۱ سالم بود 😔
وقتی دوستامو میدیدم یا اینکه پسر خاله هام دارن با پدر و مادرشون زندگی راحتی میکنن اشسکم در میومد .. بعد از طلاق مامان بابام انقدر وضعم خراب بود که حتی به خودکشی هم فکر میکردم
تا همین چند سال پیش هم پیش مشاور میرفتم
همیشه ارزوی یه زندگی خوب رو داشتم
همیشه آرزوم این بود پیش بابام بمونم
دیگه از مامانم به طور کامل متنفر شده بودم
چرا من نباید یه زندگی ساده با پدر و مادرم رو تجربه کنم
تا اینکه تازه فهمیدم دلیل طلاق مامانم از بابام فقططط نداشتن رابطه بود
تا میتونم مامانم رو نفرین میکنم که نزاشت یه زندگی بدون حسرت داشته باشم
حلالش نمیکنم
هیییچ وقت
بعد فکر کنین توی او شرایط و حال بد کنکور هم داشتم
هنوزم گاهی وقتا حسرت بابا داشتن به دلم مونده 😔
کاش هییچ وقت به دنیا نمیومدم