خب اول از همه که ما این ماه پولمون ته کشید و زمانی که داییم اینا اومدن کل پولمون ۲۰۰ تومن بود
که خب ۲۰۰ تومن برای پذیرایی از مهمان خیلی کم بود
ولی با هر مشکلی بود پیش بردیم خداروشکر
ولی من نمی تونستم واسه خودم با اون ۲۰۰ تومن لباسو این چیزا بخرم
ولی زنداییم هیچ درکی نداشت اصلا خریداش برام مهم نبود ولی میاورد جلوم باز میکردو میگفت اینو دیدی چه قشنگه خیلی خوشگله او فلانه منم میگفتم اره خیلی خوشگله مبارک باشه
یا مثلا وقتی میرفتیم بیرون من چیزی نمی خریدم اون دست پر میومد خونه مینشست جلومون لباساشو میاورد بعد تمام اون رسیداشو در میاورد تک تک همشو بلند بلند میخوند بعد رو میکرد به منو شوهرم میگفت بیاین این کاغذارو آب بکشین بخورین
یا مثلا من بهش گفت فلان رستوران غذاش خیلی خوبه داشتم تعریف میکردم
بعد با یه لحن خیلی بدی برگشت بهم گفت مگه تو رفتی مگه تو غذای اونجا رو خوردی
اخه یکی نیست بهش بگه خانوم خوشگله اون زمانی که مجرد بودی باید میرفتی دور دور باید میرفتی این رستو ران اون رستوران نه الان با پول شوهرت
خداروشکر میکنم که من استوخونم پره عقده خرید کردنو رستوران رفتن ندارم
وقتی میبینم شوهرم داره به سختی تو این گرونی همه چیو پیش میبره نیازی نیست که این همه خرید کنمو اذیتش کنم
نتم تموم شده بود بعد من یک بار به شوهرم گفتم که نتم تموم شده اون هم نشسته بود شوهرم گفت الان نمی تونم برات بگیرم این ماه ۱۵۰ تومن فقط نت استفاده کردی
بعد گذشت فرداش نت زنداییم تموم شد به داییم گفت برو برام نت بگیر داییم گفت نمیخواد تو نتو خیلی زود تموم میکنی این چیزا
بعد برگشت با تیکه ای به من گفت خوبه حالا ادای فلانیو درنیار (اسم و فامیل شوهرمو گفت)
که پریا رو زجر میده😔
اخه من کجا دارم زجر میکشم که تو همچین حرفی میزنی
منم بغضم گرفت حرفی نزدم