2777
2789
عنوان

خیلی دلم شکست😢

199 بازدید | 11 پست

یک هفته پیش  که زندایی با داییم اومدن خونمون 

اول خیلی خوش حال بودم 

ولی میدونستم قراره زنداییم حرسم بده این چند روز 

ولی مهمان بودن نمی تونستم بگم نیاین 

(یه چیزی یادم رفت بگ من ۱۷ سالمه زنداییم ۱۹ خونمون از خونه داییم اینا دوره یعنی ۷ ساعت راه)

نپرسین که چقدر زود از دواج کردیو این چیزا 

وقتی اومدن خونمو ۴ روز موندن 

من خیلی خوش حال بودم از اومدنشون اخه خیلی وقت بود توی یه شهر قریب تنها بودیم گفتم حداقل مهمان میاد یه دوری میزنیم باهم 😔

اومد خونمون خب شوهرش تازه محصولشو فروخته بود پول دستش بود و  اومده مسافرت 

ولی منو شوهرم تموم پولی که از حقوق میگیریم میره قسط و اجاره خونه و خرج خونه 

ما همه چی مونو خودمون تنهایی بدون پشتوانه به دست اوردیم تو این گرونی 

ولی اونا از خونه ماشین زمین کشاورزی خرج خونه بهترین عروسیو  پدربزرگم برای داییم گرفت

بخواطر همین اول زندگی همه چی دارن و هیچ قسطی ندارن و بخواطر همین هر چیزی میتونن بخرن 

بخدا من اصلا حسودی نمی کنم بخواطر این که داییمه  کی از خوشحالی خانوادش حسودی میکنه


اینارو باید توضیح میدادم که 

مطلب اصلیو میخوام بگم که بدونین داستان چیه😥

اگه دوست دارین بقیشو بگم 

 




  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خب اول از همه که ما این ماه پولمون ته کشید و زمانی که داییم اینا اومدن کل پولمون ۲۰۰ تومن بود 

که خب ۲۰۰ تومن برای پذیرایی از مهمان خیلی کم بود 

ولی با هر مشکلی بود پیش بردیم خداروشکر 

ولی من نمی تونستم واسه خودم با اون ۲۰۰ تومن لباسو این چیزا بخرم 

ولی زنداییم هیچ درکی نداشت  اصلا خریداش برام مهم نبود  ولی میاورد جلوم باز میکردو میگفت اینو دیدی چه قشنگه خیلی خوشگله او فلانه منم میگفتم اره خیلی خوشگله مبارک باشه 

یا مثلا وقتی میرفتیم بیرون من چیزی نمی خریدم اون دست پر میومد خونه مینشست جلومون لباساشو میاورد بعد تمام اون رسیداشو در میاورد تک تک همشو بلند بلند میخوند بعد رو میکرد به منو شوهرم میگفت بیاین این کاغذارو آب بکشین بخورین 

یا مثلا من بهش گفت فلان رستوران غذاش خیلی خوبه داشتم تعریف میکردم 

بعد با یه لحن خیلی بدی برگشت بهم گفت مگه تو رفتی مگه تو غذای اونجا رو خوردی 

اخه یکی نیست بهش بگه خانوم خوشگله اون زمانی که مجرد بودی باید میرفتی دور دور باید میرفتی این رستو ران اون رستوران  نه  الان با پول شوهرت

خداروشکر میکنم که من استوخونم پره عقده خرید کردنو رستوران رفتن ندارم 

وقتی میبینم شوهرم داره به سختی تو این گرونی همه چیو پیش میبره نیازی نیست که این همه خرید کنمو اذیتش کنم 

نتم تموم شده بود بعد من یک بار به شوهرم گفتم که نتم تموم شده اون هم نشسته بود  شوهرم گفت الان نمی تونم برات بگیرم این ماه ۱۵۰ تومن فقط نت استفاده کردی  

بعد گذشت  فرداش نت زنداییم تموم شد به داییم گفت برو برام نت بگیر داییم گفت نمیخواد تو نتو خیلی زود تموم میکنی  این چیزا 

بعد برگشت با تیکه ای به من گفت خوبه حالا ادای فلانیو درنیار (اسم و فامیل شوهرمو گفت)

که پریا رو زجر میده😔

اخه من کجا دارم زجر میکشم که تو همچین حرفی میزنی 

منم بغضم گرفت حرفی نزدم 


  

دوباره شد پسفرداش که شوهرم بدون این که بهم بگم  برام نت فرستاد 

بعد به زندایی گفتم که عکسایی که با گوشیت گرفتیو برام بفرست 

بعد یهو  برگشت به حالت مسخره وار گفت عه برات بالاخره نت خرید 

من برگشتم بهش گفتم من اسرار نکرده بودم که نت بخر اگه اسرار میکردم میخرید دوست داشتم خودش برام بخره 


یا مثلا رفتیم ماسوله از این عکسها با لباس محلی بگیریم  دست جمعی 

بعد شوهرم من بچه ییلاقه یعنی اون جا بدنیا اومد منم افتخار میکنم به شوهرم 

زنه دوتا لباس آورد که هر دوتاش شبیه هم بود فقط واسه شوهر من پیراهنش راه راه بود واسه داییم ساده 

بعد یهو بر میگرده میگه هه هه هه فلانیو ببین شبیه گداها شده جلو زنه این حرفارو میزد 

میگفت شوهر من شبیه شاه زاده هاست تو شبیه گدا هاشدی برو درختتو حرص کنو این چیزا هم قلب منو شکوند هم قلب شوهرمو 😔

  
دوباره شد پسفرداش که شوهرم بدون این که بهم بگم  برام نت فرستاد  بعد به زندایی گفتم که عکس ...

بعد یه چیزی بگم شوهرم  من صد برابر داییم خوشگل تره 

بزنم به تخته 

من به خوشگلی شوهرم هنوز مرد ندیدم 

حالا شاید باشه ولی به چشم من نیومده 

 این خانوم از قیافه شوهر من حسودی میکنه بر میگرده تو جمع میگه همه مثل پریا نیست که شوهرشون خوشگل باشه 

همش بهم حسودی میکنه 

نمی دونم چرا از من کینه به دل داره 

بخدا من اصلا باهاش کاری ندارم چون میبینه ما باهم خیلی خوبیم همو دوست داریم دوست داشتنمون تو کل فامیل پخشه 

ولی اینا همش در حال دعوا فوحش بزن بزنن به من حسودی میکنن انگار که من هر روز دعواشون میندازم از من کینه داره 

خب تو هم مثل آدم زندگی کن خواسته و توقع تو کم کن تا خوش حال باشی همیشه 

  

شوهرم من خیلی رو من حساسه  به همه چی گیر میده ولی به آرایش کردن اصلا گیر نمی ده 

ولی داییم برعکس به هیچی گیر نمی ده حتی اگه یه نفر  به زنداییم تیکه بندازه اصلا کاری نداره باهاش در صورتی که شوهر من اون آدمو قیمه قیمه میکنه 

زنداییم تو خیابون باهر مردی حرف میزنه بگو بخند میکنه حرکات جلف در میاره و شوهرش هیچی بهش نمیگه 

فکر میکنه کار شوهرش درسته 

منو زنداییم که تنها بیرون میریم بهش میگم که شوهر من حساسه اگه کسی بهت تیکه انداخت نیا توضیح نده وقتی اومدی خونه ولی انگار نه انگار از قصد میاد همه چیو تعریف میکنه و شوهر من ناراحت میشه

  

ما جرا و داستان خیلی زیاده  همشو نمی تونم تعریف کنم چون خیلی از این حرفا زده 

فقط میخوام بگم 

از این به بعد میخوام جور دیگه ای باهاش رفتار کنم 

میخوام ادبش کنم که دیگه با منو شوهرم این جوری رفتار نکنه 

  
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز