خسته شدم از اینکه همش قانع بودم
خسته شدم از اینکه همش گفتم اشکال نداره انشاالله یه موقع دیگه
خسته شدم از گوشیم که پنج ساله دارمشو با نذر و نیاز روشنش میکنم که کار کنه
خسته شدم از اینکه همش ساکت شدم که یه وقت به کسی برنخوره
خسته شدم از دختر بودنم از اینکه اجازم ندادن دوچرخه سوار شم
خسته شدم از دختر خوب بودن دختری که سعی میکنه مامانو باباش دوسش داشته باشن
خسته شدم از پیاده رویای چندساعته با اینکه بابام خونه بود ولی به من گفت پیاده بیا
خسته شدم از نگاهام به دوستام که دیدم ده تا ده تا لاک و بدلیجات میخرن ولی من...
خسته شدم از اینکه حتی نمیتونم واس کنکورم تو یه آزمون شرکت کنم چون بالای یه میلیونه و من روم نمیشه به بابام اصرار کنم که ثبت نامم کنه
خستم از اینکه روز قبل آزمونا میرم تو گروه های درسی هرکی نخواست آزمون بده من بجاش آزمون دادم اونم مجانی تا درصدا و ترازمو بدونم
دیگه نمیکشم مگه من چند سالمه
چرا باید من تو ذهنم یه همچین جملاتی باشه
مگه من کمتر از دوستامم ؟؟
همه میگن چرا لباسای رنگی و طرحدار و خوشگل نمیپوشی خب چی بگم بگم میخوام پولامو جمع کنم تا کتاب بخرم برای همین یه مانتوی سیاه میگیرم که لازم نباشه کفش و شلوار همرنگشو بخرم مجبورم بگم چون عاشق سیاهم
مامانم گفت اصلاح نکن گفتم چشممم با اینکه همسن و سالام ابروهاشونم کاملا درست کردن
بابام فکر میکنه هنوز تو دهه ی شصتیم هرچی میگم میگه ما اون زمان اینجوری بودیم فلان بودیم
من حتی دوست صمیمیم ندارم چون شرایط زندگی و تفکر مامان بابام نمیذاره
واقعا خستم همش دارم گریه میکنم