2789
عنوان

جادو و طلسم

521 بازدید | 27 پست

دوستان من مادرم یک دوستی داره که این خانم الان حدوده ۵۵ سالشونه و اسمشون هم مهنازه

بعد یکبار همین مهناز خانم برای مادرم تعریف میکنه میگه 

۳۰ سال پیش وقتی پسرشو حامله بوده مادر خوده مهناز میاد بهش میگه تو این بچتو بده به من که من ببرم بزرگش کنم و در عوض من به تو یه مبلغی رو پول میدم.

ینی میخواسته نوه دختری خودش رو بگیره ببره بزرگش کنه.

( ظاهرا مادره این مهناز خانم یه ازدواج دوم داشته که شوهر دومش اصلا بچه دار نمیشده و میخواسته بچه دخترش رو بگیره ببره خودش و شوهرش با هم بزرگش کنن ، ینی میخواسته نوه خودشو ببره به عنوان بچه خودش بزرگ کنه)

بعد این مهناز اونموقع که قبول نمیکنه بچشو بده به مادرش و میگذره و بچه میشه ۴ سالش اونوقت یک روز شوهر همین مهناز لباس تن بچه میکنه و میبرتش دم خونه مادر زنه بچه رو برای همیشه تحویل اونا میده و میگه شما بزرگش کنین و برمیگرده خونش.

بعد این دوسته مامانه من میگه اونموقع که شوهرم بچه رو برد داد به مامانم اصلا منو انگار جادو کرده بودن و من نتونستم هیچوقت برم اون بچه رو پس بگیرم.

ینی اون پسر الان ۲۵ سالشه و هنوز پیش مامانبزرگش زندگی میکنه و به مادربزرگش خیلی وابسته شده و دیگه یکبار هم به خونه خودشون و پدر و مادر خودش سر نزد.

به نظر شما واقعا ممکنه که برای این خانم جادو کرده باشن که دیگه نرفت بچشو پس بگیره از مادرش؟؟

ینی مثلا یجوری جادو کرده باشن که زبون این خانوم رو بسته باشن؟؟

ینی واقعا به نظرتون حرفی که این خانم میزنه درسته که میگه منو جادو کرده بودن که دیگه نرفتم دنبال بچم که بیارمش خونه؟؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

جادوهست ولی یه زمان محدودی داره اینجوری نیست که تا مادام العمر باشه 

ولی سعی کنید همیشه دعای هفت هیکل رو همراه یا توخونه داشته باشید که هیچ کس نتونه براتون جادو کنه وبهتون اثرکنه

لطفا برای شادی روح همسرعزیزم یه صلوات بفرستید ان شاءالله درزندگی خوشبخت وسلامت وعاقبت بخیربشین ......الهی آمین 
چی شنیدی عزیزم میشه تعریف کنی

من شوهرم دو بار ازدواج کرده بود و هر بار بعد چند ماه جدا شده بودن من چهارشنبه اخرسال باهاش ازدواج کردم فردای عروسی صبح زود رفت بهشت زهرا سرخاک باباش نهال بکاره زمین رو کند دید یه مشما خاکه با قفل و نخ و... بردیم پیش دعانویس گفت این دعای اینه که زبونت بسته بشه،نتونی ازدواج کنی و هی جدا بشی و از زندگی سرد بشی،باطلش کرد،اما یه مدت ک گذشت باز داریم سرد میشیم و اتفاقای بد میوفتاد ک فهمیدیم باز واسمون دعا گرفتن ، خدا واقعا ا زشون نگذره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792