دوستان من مادرم یک دوستی داره که این خانم الان حدوده ۵۵ سالشونه و اسمشون هم مهنازه
بعد یکبار همین مهناز خانم برای مادرم تعریف میکنه میگه
۳۰ سال پیش وقتی پسرشو حامله بوده مادر خوده مهناز میاد بهش میگه تو این بچتو بده به من که من ببرم بزرگش کنم و در عوض من به تو یه مبلغی رو پول میدم.
ینی میخواسته نوه دختری خودش رو بگیره ببره بزرگش کنه.
( ظاهرا مادره این مهناز خانم یه ازدواج دوم داشته که شوهر دومش اصلا بچه دار نمیشده و میخواسته بچه دخترش رو بگیره ببره خودش و شوهرش با هم بزرگش کنن ، ینی میخواسته نوه خودشو ببره به عنوان بچه خودش بزرگ کنه)
بعد این مهناز اونموقع که قبول نمیکنه بچشو بده به مادرش و میگذره و بچه میشه ۴ سالش اونوقت یک روز شوهر همین مهناز لباس تن بچه میکنه و میبرتش دم خونه مادر زنه بچه رو برای همیشه تحویل اونا میده و میگه شما بزرگش کنین و برمیگرده خونش.
بعد این دوسته مامانه من میگه اونموقع که شوهرم بچه رو برد داد به مامانم اصلا منو انگار جادو کرده بودن و من نتونستم هیچوقت برم اون بچه رو پس بگیرم.
ینی اون پسر الان ۲۵ سالشه و هنوز پیش مامانبزرگش زندگی میکنه و به مادربزرگش خیلی وابسته شده و دیگه یکبار هم به خونه خودشون و پدر و مادر خودش سر نزد.
به نظر شما واقعا ممکنه که برای این خانم جادو کرده باشن که دیگه نرفت بچشو پس بگیره از مادرش؟؟
ینی مثلا یجوری جادو کرده باشن که زبون این خانوم رو بسته باشن؟؟
ینی واقعا به نظرتون حرفی که این خانم میزنه درسته که میگه منو جادو کرده بودن که دیگه نرفتم دنبال بچم که بیارمش خونه؟؟