وان دل که با خود داشتم ، با دلستانم می رود من مانده ام مهجور از او ، بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود محمل بدار ای ساربان ، تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان ، گویی روانم می رود او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم می رود باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود در رفتن جان از بدن ، گویند هرنوعی سخن من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود