بیست سالمه
دیگه خستم از دست مامانم
همش هی میگه خاک برسرت
خبر مرگت
هرچی کار میکنم با تو چشمش کمه
همش میخواد نصیحتم کنه
امروز نیم ساعت ورزش کردم
انقدر بهم حرف زد 😢😢
که منم هرچی به دهنم اومدگفتم
اومد غذا درست کنه پیازشو سوزوند
نشستم دونه دونه جدا کردم و بقیه غذا رو درست کردم
بعدش کارای دیگه کردم
دیدم اومده سیبزمینی درست کنه بازم اونو سوزوند
بهش با ارامشگفتم حواست کجاس پس
دیگه هر چی از دهنش درومد بهم گفت