دیروز سر بیرون رفتن که نذاشتم شوهرم بره و اون برگشت گفت تو این خونه هیچ غلطی نمیشه کرد، باهاش سرسنگین شدم. کلا روزای تعطیل یا روزایی که زود میاد خونه همینه بساطمون چون اکثروقتا میخواد بره بیرون.دیروزم حالش خوب نبوده از سرکار مرخصی گرفته بود ظهر اومد خونه.
خلاصه اصلا تا آخر شب نیگاش نکردم
شامم براش درست نکردم. چون پیش خودم گفتم حالا که تنهایی راحت تره فرض کنه من اصلا وجود ندارم
پیش خودم فک کردم جدا ازش بخوابم.گفتم اگه هیچی نگفت میرم برا خودم رختخواب میندازم. ولی نشد. صدام کرد که برم سر جام بخوابم منم نخواستم الکی کش پیدا کنه. ولی پشتمو کردم بهش اصلا محلش ندادم. هرچی هم طبق عادت قبل خواب نازم کرد اصلا اهمیت ندادم. ولی نصف شب خواب ترسناک دیدم مجبور شدم برم بغلش. گفتم خواب بد دیدم. گفت از بس فکرای بیخود میکنی.
من عمده ی مشکلم با این بیرون رفتنشه به خدا. نمیتونم وقتی تنها میره بیرون هزارجور فکر نکنم. همش میگم خب چرا منو نمیبره. از من عارش میاد؟ دوس نداره کسی منو ببینه؟ جایی میره که من نباید بدونم؟ هزارتا از این سوالا تو فکرمه
نمیدونم باید چیکار کنم. اگه کسی بلده راهنماییم کنه