والا از اول تابستون بکوب داره کار میکنه ن تفریح دارم ن خوشی ن مسافرت تنها جای ک میرم خونه بابام یا پدرشوهر ک پیششون هستم و دوستای خیلی نزدیکم
دلم میخاد برم مثلن کنار دریا ی عکس با شوهرم بندازم برگردم اما همش میگ باوا پول نیس پول باشه میگ وقت ندارم وقت باشه میگ دوستامون نمیان ینی اگ رفیقاش برنامه بریزن خدا بهش ۴ پا میده بدو بدو میره منم بزور میبره
منم دیشب باهاش قهر کردم گفتم من حاملم حداقل میتونی با ماشین ی سر ببری شهر های فلان کنار دریا عکس بگیریم البته خودمم شمالی ام ها ولی دریای مثلا رامسر خیلی خوشگله دلم خیلی هوس کرده از دیشبم بهش رو ندادم گفتم همون دوستات زنت بشن برو و اصن اهمیتش ندادم دیر وقت اومد نازم بکشه خوراکی اینا اورده بود حتی چشممو باز نکردم ک ببینمش زدم ب خواب خودمو اخه ی ماههه مثه بیچاره ها ااتماس میکنم بریم جایی اونم در حد دور دور اه
اوایل ازدواجمون خوب بود تازگیا کلا ی جور افسرده منزوی شده