بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من به هیچ وجه یک انتخاب اشتباه بودالان متاهلم فقط وقتی یادم میادمیگم حیف یک سال عمرم که پای همچین آدمی گذاشتم حیف درقلبی که الان دارم البته من نامزدبودم باهاش
درانتظارمعجزه ام میدونم خدا حواسش هست درتنگنای زندگی (میشه یک صلوات مهمونم کنید)
من با یکی دو سال دوست بودم انقدر عاشق هم بودیم که نمیتونم توضیح بدم.خونه ما قم بود اونا تهران بودن. هفته ای دوبار میومد قم کلی باهم پیاده روی میکردیم از اینده میگفتیم.من کنکور دادم و تهران انتخاب کردم.دانشجو شدم رفتم پیشش.هرروز همو میدیدم باهم حسابی خوش میگذروندیم با تک تک خیابونای تهران ازش خاطره دارم تا اینکه کرونا اومد من اومدم قم از اون ب بعد سرد شد باهام منم داغون و خسته و ناراحت ک نمیتونم بگم چکارا کردم ک اروم شم تو همین حالات بودم ک با همسرم اشنا شدم و بهم مشاوره میداد درد دلمو گوش میکرد تمام حرفامو بهش میزدم ولی بعنوان یه دوست..تقریبا هفت ماه هوامو داشت و یه جاهایی زمین خوردم و تمام بدنم کبود میشد اون دستمو میگرفت و بلند میکرد تا اینکه خانوادشو فرستاد خواستگاری بدون اینکه من بخوام ازش.ولی اون چی؟انقد بهش اصرار کردم ک بیا و هیچی ازت نمیخوام با یه حلقه زنت میشم ولی نیومد میگفت خانوادم راضی نیست هروقت بحث ازدواج رو میکردم بی حوصله میشد و بحثو عوض میکرد.ی روز رفتم تهران باهاش اتمام حجت کنم.بهش گفتم خواستگار دارم اون روز رفته بودیم پارک جمشیدیه..گفتم میخوای چیکار کنی؟گفت خانواده من دنبال دختر مفتن! واست طلا نمیگیرم عروسی نمیگیرم چون هیچی ندارم..من خیلی بهم برخورد خیلی زیاد.. شنیدن این حرفا واسه ی دختر خیلی سخته منم پاشدم و اومدم قم..آخرین بار ک دیدمش همون روز بود که ناراحت از هم جداشدیم و دیگه هیچوقت ندیدمش