دیشب ساعت هفت خوابش برده بود بعد گوشیش زنگ خورد من بلند شدم ک صداشو قط کنم گفت ولش کن بذار زنگ بخوره
دفع بعد تا زنگ خورد خودش بلند شد بعد گفت باشه با موتور بیا جای خونه بریم
من پرسیدم کجا گفت مغازه گفتم کدوم مغازه؟
اخه همه جا تعطیل بود دیکه
گفت یه مغازه ای میرم دیکه
منم شروع کردم دعوا و بحث خلاصه خیلی حرفای بدی به هم زدیم
بعد یهو گفت صب تا شب هزار تا کار میکنی تو این خونه هیچکس خبر نداره!!!!!
گفتم مثلا چکار؟ گفت خودت بهتر میدونی حواستو جمع کن بخوام بامبول در بیارم بلدم چکار کنم !!!!!
گفتم اگه بخوای بامبول در بیاری ک نتونی ثابت کنی خودت بیچاره ای !
بعدم رفت بیرون
جالبه من هشت ماه بخاطر بارداری کلا کارمو گذاشتم کنار یکسره خونم حتی از پله ها پایین نمیرم
خیلی از حرفش بدم اومد