هیچ وقت فکر نمیکردم یه نفر دقیقا مثل خودم باشه
میدونم چی میگی و چه حس بدی داری،چقدر خجالت میکشی
منم همه ی اینکارا رو کردم درحالیکه خواهر و برادرام اصلا رونمیدن مامانم بره سمتشون
بازم حس میکنم اونا رو بیشتر دوست داره
درحالیکه ی همه ی کاراشو من میکنم،من بیرون میبرمش،کلی واسش خرید میکنم از خودم
همیشه هم بخاطر رفتارش قلبم درد میکنه بس که جوش میزنم
دیگه تصمیم گرفتم دور بشم ازش تا آرامش داشته باشم حالا بازم اگر اخلاقش بامن خوب بود عیبی نداشت ولی میبینم بچه های دیگه رو که محلش نمیزارن رو بیشتر دوس داره میسوزم
هیچ کس مهمتر از خودم و آرامشم و سلامتیم نیست دیگه ازین ب بعد تصمیم دارم فقط به بفکر خودم باشمو از کسی که ناراحتم میکنه فاصله بگیرم
شماهم بعد از ناهار تا عصر برو خونش ،قبلشم زنگ نزن که دستور بدن ،زود برو و برگرد ،شوهرتم زیاد نبر
من اینکارو میکنم