ولا ما که خانوادههامون مخالف خیلی سرسخت بودن
چون چاره نداشتیم تصمیم به فرار گرفتیم
اما من گیر برادرای خودم افتادم با کتکی که بهم زدن یکما کما بودم وبعدش فراموش کاری ویکسال بعد عروسی با دختر عمم بعد که متوجه شدم پسرم بدنیا اومد
الانم از زنم راضیم همه جوره درکم میکنه
ولی غم سنگین یه گمشده ازیتم میکنه