دوستای عزیزم سلام. عزاداری هاتون قبول باشه.
بچه ها انقدر دلم گرفته، احساس میکنم هيچ ارزشی برای همسرم ندارم. برای این تعطيلات محرم اومدیم روستای همسرم و همسرم یه دخترعمه دارن ک خیلی باهمدیگه راحتن و مدام شوخی خنده دارن. خنده های از ته دل و هرهر خنده هاشون همیشه بهراه. امروز ک روز تاسوعا بود دلم خون بود واقعا ، چون هرچی به همسرم میگم من از این رفتار خوشم نمیاد و راضی نیستم و همسرم در جواب میگه بیخود ناراضی هستی. منو نادیده میگیره. واقعا دلم شکسته، چرا مردا سنگین بودنو فقط برا زن میدونن و خودشون هرکار بخوان میکنن. من چیکار کنم واقعا. همش با خودم فکر میکنم جدا بشم بهتره . نمیدونم شایدم خیلی از شماها الان به این حرفای من بخندین اما من ذره ذره دارم تو زندگیم آب میشم و اصلا دست خودم نیست این حساسیتم