چند نفر تو تایپی قبلی گفتن داستان زندگیم رو بگو منم میخوام بگم😘😘
همچی از دانشگاه شروع شد من و شوهرم اونجا آشنا شدیم و عاشق هم شدیم . ولی یه دختری هم بود که فقط عاشق همسرمبود ولی همسرم اون و دوست نداشت چون اصلا اخلاقا خوبی نداشت و به قول معروف کثیف بود . من و همسرم بعد از تموم شدن دانشگاه همسرم حدود یک سال بعدش از عقد گردیم و اون عقد براش یه کینه شد و از اون موقع برای نابودی من نقشه میکشید . یه روز من و به خونش دعوت کرد برای دوستی منم که با خیال اینکه آدم شده و میشه با هم دوست باشیم رفتم خونشون و نمیدونستم میخواد جیکارکنه......
وقتی وارد خونه شدم ازم استقبال کرد و برام چایی آورد و نشست و یه ذره گپ زد و من بعد از خوردن چایی احساس خشکی تو مظلوم کردم که بیماری تنفسی از اونجا شروع شد
وقتی آب خوردم انکار داشتم تو مظلوم رو آتیش بنزین میریختم که درد داشت
بعدش از خونش اومدم بیرون و همونجا دعا رو با یه معجون قاطی کرده بود ریخته بود تو چایی منم خورده بودم
از اون روز شوهرم اخلاقش عوض شده بود
و اون یه همزاد فرستاده بود تو خونه ما تا کارآمدند به مدت یکسال براش جمع آوری کنه😤😤
منم با فهمیدم این موضوع پیش یه دعا نویس رفتم و حدود یک سال کارای بدش طول کشید و همچنین نابود شدن اطیمنان هم خودش چند ماه طول کشید ولی همه چی خوب شد و خبری از دختر نشد ولی من بیماریم بد تر شده ....
شوهرم و من برای خوب شدن کلی کار کردیم ولی همه گفتن تو با خوردن اون معجون (به اصطلاح چایی)دستگاه تنفسی و ریه خودت رو نابود گردی
و مثل اینکه اون زن به قشنگ سفر کرده و کاراشو اونجا انجام میده