دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...
من خودم مامان بابام از اول باهم اختلاف داشتن ولی به خاطر ما بچه ها باهم زندگی کردن ولی همش قهر همش بحث همش از هم دور بودن ما غم باد میگرفتیم اصلا زجری بود مجبورش کردم طلاق بگیره بعد ایقد راحت شدیم ولی مامانم یه پا شیر زن بودا وقتی تو خونش بودم همه کارا رو میکرد برامون کم نمیذاشت الان که دیگه عروسی کردم ولی وقتی جدا شد هممون به آرامش رسیدیم
اول خیلی سخت بود ولی بابام روانی همه چی تمام بود. راحت شد و ماها رو برد پیش خودش ولی ما بچه ها هنوز بچه های اون نامردیم دیگه
سال بعدشم مامانم با یه آدم حسابی ازدواج کرد و الان جایگاه پدرمونو داره
من دیگه خانم دکتر خانه دار نیستم و شاغل شدم. بهر قیمتی هست دارم کار میکنم. شده تو خونه، ولی من از بیکاری و بچه داری و خونه داری صرف نفرت دارم. من برای کار و تلاش به دنیا اومدم.