امشب خونه مامانم اینا شام ، ماکارونی از ظهر مونده بود ، سوپم با آبجیم درست کردیم نون پنیرم بود ، شوهرم فقط سوپ و نون پنیر خورد منم فقط ماکارونی ، همه شامشون خوردن از آشپزخونه رفتن بیرون من و شوهرم و آبجی بزرگم پای میز بودیم و من هنوز داشتم میخوردم که شوهرم گف ماکارونی خیلی دوس داری نه ؟ انقدر جلو آبجیم خجالت کشیدم که حد نداره ، بعد آبجیم خودش به نشنیدن زد و رفت بیرون ، به شوهرم گفتم خیلی زشت حرف زدی با من ، گف از این به بعد باهات حرف نمیزنم که بهت بر نخوره
من همیشه محترمانه و با ادب نظرمو بیان میکنم. هر جا ادب نشون دادم و بی ادبی دیدم عین خودشون رفتار نمیکنم و نمیگم با هرکی عین خودش، فقط به این فکر میکنم که من از یه گوساله توقع ادب ندارم! چون اون تو طویله بزرگ شده، از طرفی بین گاوها هم رشد کرده! در مورد خیلیا هم همینطوره. مراقب شخصیت خودتون باشید🤩🌹سر تا پایم را خلاصه کنندمی شوم "مشتی خاک"که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه، یا "سنگی" در دامان یک کوه، یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس، شاید "خاکی" از گلدانیا حتی "غباری" بر پنجره! اما مرا از این میان برگزیدند :برای" نهایت"برای" شرافت"برای" انسانیت"و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :" نفس کشیدن "" دیدن "" شنیدن "" فهمیدن "و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمیدمن منتخب گشته ام :برای قرب برای رجعت برای سعادت من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:به انتخاب، به تغییر ، به شوریدن، به" محبت "