فدای تو من که خودم محتاجم و بی معرفت و تنبلی هم زیاد میکنم و کردم ولی یه پسر ماه دارم که برای طلاق پیشم نیست و ازدواج دوم دوم دارم با کلی مشکل و سقط و ...اصلا یه وضعی.
عذابی سر بچم میکشیدم چندسال.
و خدا ارومم کرد و فهمیدم خدا از من مادر برای اون مهربونتره
نمازشب به من یاد داد حای خدا نشینم و فکر نکنم.فهمیدم شب و روز نداره اون حواسش به ریزترین موجود زیر سنگ فرسنگها دریا هست اونوقت پسر منو پاره ی تن منو نبینه.و این ارامش توی شب چتدین برابره.هیچکس هم جز تو و خدا نیست که بفهمه و گیر بده و ...فقط تویی که انگار صبر میکنی همه بخوابن حالا بی نوبت بری پیشش و بگی بده میخوام برم
جدی میگما.خدا نجاتم داد از عذاب نگرانی و زجه هایی که میزدم