خلاصش اینه که ما توخونه بابام زندگی متوسط روبه پایینی داشتیم هرکی هم میومد خواستگاری یه جورایی بخاطر شرایط مامیپرید.خواهرام ازدواجای متوسطی با کلی نذر ونیاز کرده بودن منم سال۹۷سه چهارماهی بود یه شغل خوب (اسمشونمیگم شناسایی نشم) قبول شدم ولی هنوز کاراموز بودم تااینکه اواخر۹۷پدرم یکهو سکته و فوت کردو زندگیم جهنم شد فکر اینکه پدر نازنینمو ازدست دادم و تو سن سی سالگی همه ب چشم یه بی کس نگام میکردن دیوونم میکرد تااینکه ۱۵اسفند۹۷یه صبح زود که میخواستم طبق معمول برم کاراموزی...یه نفر درخونمونو زد و گفت یه اقایی که شغلش عالیه میخواد قراربذاره شمارو ببینه برا ازدواج....اون معجزه زندگی و بخت تاریک من بود.