اگه دلتون شکست واسه منم دعا کنید به چیزی که می خوام برسم
اینو تو یه تایپک دیدم خیلی قشنگ بود گفتم بزارم براتو👇👇👇
السلام علیک یا ابا عبدالله
داشتم کامنت هاتون رو میخوندم و تودلم غصه میخوردم چرا من با یه معجزه رو به رو نشدم تا برای نی نی سایتی ها بنویسم. گفتم خب شاید حکمتی درونش بوده که تا الان معجزه ندیدم./ گفتم خب باشه اشکال نداره خونه که تنهام و دلمم امشب خیلی گرفته. دو سه روزی هست دلم میخواد ظهر عاشورا کربلا باشم. دوست دارم بتونم با کاروان محلمون که قراره چهارشنبه عازم کربلا بشن و تاسوعا و عاشورا کربلان همراه بشم.... همین طور که جلوی لپ تاپ لم کشیده بودم یه تکونی به خودم دادم و گفتم میشینم پای همین تاپیک.... یهو ذهنم جرقه ای زد و دیدم بعلههههه مگه میشه کسی بگه یا حسین و جوابی نشنیده باشن....منم معجزه دیدم....
براتون میگم
یه برادر کوچیک تر از خودم دارم که بنا بر دلایلی دچار معلولیت هست.... زمانی که به دنیا میاد کاملا سالم بودن ولی توسط یه سهل انگاری یا بهتر بگم حکمت خدا بچه معلولیت میگیره... یادمه وقتی خیلی کوچولو بود نتونست راه بره و تا 5-6 سالگی به صورت دورانی روی زمین قل میخورد/. حتی نمیتونست گردنش رو نگه داره. حتی نمیتونست دستشوییش رو کنترل کنه. ببخشید اینقدر رک میگم . صریح مینویسم که عمق ماجرا رو درک کنید. طفلی مادرم تا 5-6 سالگی لاستیکی (همون سیستم مای بیبی قدیم) میکردش. دیگه خسته شده بود از بس کهنه میشست . عمم پیشنهاد کرد سر پاچه های لباس زیرش کش بدوزه مامانم.... که وقتی (خیلی معذرت میخوام) دستشویی کرد داخل لباسش بمونه و حداقل فرش رونجس نکنه....(الهی دورت بگردم مادر که چقدر سختی کشیدی) کم کم بزرگ شد و مادرم مجبور بود برای جابه جاییش اون رو بلند کنه. اونقدر بچه 6 ساله رو پهلو جا به جا کرد ناراحتی کبدی گرفت و چقدر اذیت شد..... بگذریم
مامانم هر شب به یکی از ائمه متوسل میشد و من که اون موقع ها شاید 8-9 سالم بود یادم میاد شب ها با هق هق و گریه میخوابید....
تا اینکه خالم عازم کربلا شد.... وقتی از کربلا برگشت یه تیشرت برای داداشم خریده بود... ولی جنس این لباس فرق میکرد..... چرا؟/؟؟؟؟ چون تار و پودش تبرک شده بود به ضریح اقام امام حسین و حضرت اباالفضل علیه السلام به نیت شفای داداشم..... تیشرت تحویل مادر شد. مادر شب با ثنا و صلوات تن برادرم کرد..... خانما صبح بلند شدیممممم دیدیم داداشم زودتر بیدار شده داره از پله های اشپزخونه بالا میره..... یا قمر بنی هاشم..... مادرم اونقدر شوکه شد گفت یا قمر بنی هاشم بچم شفا گرفت..... و دوید سمت برادرم.... اره برادرم راه افتاده بود.... داشت با پاهای خودش پله ها رو یکی یکی بالا میرفت و هر ازگاهی عقب رو یه نگاه میکرد و میخندید..... داداشی بگو جان مادر دیشب چی دیدی که شفا گرفتی؟؟؟؟!!!! قربونت برم اقاجان چقدر رئوفی ... مگه میشه کسی دست خالی از در خونت برگرده اقاجاااااااااانمممم....
گذشت و برادرم همچنان شیشه شیر میخورد. 6-7 سالش بود و نمیتونستیم شیشه شیر رو ازش بگیریم..... مادرم باز متوسل شد به حضرت زینب.... خیلی از این بابت ناراحت بود. بچه 6 ساله جوری گریه برای شیشه شیر میکرد که ادم دلش ریش میشد..... یه روز صبح بیدار شدیم وطبق عادت هر روز رفتیم سراغ شیشه شیر.... هر چی تو دهانش میزاشتیم با زبون بیرون میداد.... من تعجب کرده بودم هی میگفتم مامان چرا داداش نمیخوره. نکنه مریض شده. مادر زد زیر گریه. گفت باز حاجت گرفتمممم. میخواستم ببینم واقعیت داشت یا فقط یک خواب بوده.... گفتم مامان مگه چه خوابی دیدی؟ گفت دیشب از شدت نارارحتی متوسل شدم به خانم حضرت زینب..... در عالم خواب دیدم یک خانم سیه پوش که نقاب بر چهره داشتن روبروم واساده. دست داداشت تو دست من بود..... اون خانم گفت چی شده ؟ چرا اینقدر ناراحتی؟/؟؟؟ گفتم بچم با اینکه 6 سالش هست نمیتونم شیشه شیر رو ازش بگیرم.... میگفت در عالم خواب شیشه شیر دست داداشت بود. خانم سیه پوش خندید و گفت این هست ناراحتیت؟ اینکه کاری نداره و خم شد شیشه رو از دست داداشت در اورد و پشتش پنهون کرد..... صبح مادر بعد از بیدار شدن هر چی شیشه بر دهان داداشتم گذاشت با زبان بیرون کرد.... برای مطمئن شدن یک هفته شیشه سر بخاری بود..... ولی به هیچ منظور دیگه شیشه شیر رو داداشم نخورد.....