بلند شدم رفتم حموم
پمپ کشیده بود آب هی داغ و سرد میشد😬
توو حموم شنیدم انگار دارن درو از تخته میکنن،صدای زنگگگگ سکته کردم سریع پریدم بیرون از اتاق داد زدم بله مادرشوهرم میگه کجایی؟گفتم حموم میگه شوهرت زنگ زده جواب ندادی دلواپس شده یه زنگ بزن بهش و این در حالی بود که من کلا یه ربع بود حموم بودم😑
با دستای لرزون زنگ زدم شوهرم میگه چهل دیقه دیگه میام بریم تهران،چهل دیقه دیگش میشده ساعت هفت و سی و پنج دیقه، هفت و بیست دیقه باز بهش زنگ زدم ازش سوال داشتم، پرسیدم کی میای میگه بیست دیقه دیگه،ساعت هشته و زنگ زدم میبینم هنوز مغازست میگه الان میبندم😠😠😠
نیم ساعته حاضر نشستم تا بیاد😠😠😡😡😡😬😬😩😩😩😤😤😤