هرجورمیگفتم نمیداد گفتم شوهرم فکرمیکنه شکسته بده می گفت نه بایدپرکنم گفتم خوب چندماه گذشته ممنون مرسی دوتاشکلات بذدرتوش بده نمیدادددددد
دیگه کلافه بودم ازدستش
بالاخره دیروز موفق شدم
دیروزرفتم گفتم
مهمان برام ازشهرستان اومده
میخوام ببرم باغ بهشون نهاربدم
میشه بدی بشقابمو
گفت نه برای چی تو چینی بهشون غذامیدی
گفتم خدامن وازدست این سوسک کن
گفتم فلانی تو۱بارمصرف نمیخوره
گفت خوب برای اون ببرفقط
وای مونده بودم چی بگم
گفتم نه خانوادگی نمیخورن
نمیدادکه
دیگه غلط کنم توظرف غذابدم به کسی
شوهرم صدام زدسپینازززززز
بیادیرمون شد
دیگه گفتم وایییی بده توروخداالان بحثمون میشه
بالاخره بعدمدتهارفت اورد
وای خدای من باورم نمیشه انگارجایزه نوبل گرفتم ازدستش