2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

چر اخب

مشکلات خانوادگی جدای پدر مادرم😢اون خواهر ناتنیمه اما از جونم هم بیشتر دوسش دارم اما من با خانواده مادریم زندگی میکنم نذاشتن برم

میگن‌ مرگ حقه خدایا من حقمو میخام😭😭
مثل بقیست زیاد متفاوت نیست فقط اولین بار دیدمش دلهره ی عجیبی افتاد ب جونم

من تا الان عاشق نشدم انقد دوس دارم ایشالا هرچی ب نفعت بش

 ‌اگ راحت بود ک فرهاد دل یه کوهو نمیکند...

من امروز صبح دیدمش ... ولی چ دیدنی اخه همش ۵ دقیقه هم نبود 

منم داشتم جواب مراجع کننده رو میدادم حتی نتونستم جواب سلامشو درست بدم تا سرمو برگردوندم دیدم داره خدافظی میکنه میره... بازم تو دلم موند یه دل سیر نگاه کردنش و شنیدن صداش 

در گریختن رستگاری نیست ! بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند …

انشالله که میبینیش سپیده جون....امیدوارم با خبرای خوب بیای...😍

من نمیدونم تو تناسخ های بعدی قراره چی بشم ولی شاید همون حسرتی باشم که به دل میمونه؛شکوفه ای که قبل از شکفتن از سرما میمیره؛ رودی که هیچوقت به دریا نمیرسه و خشک میشه؛ شایدم باز یکی باشم که دوستت داره ولی نمیتونه داشته باشدت....کیدراما فقط کیدراما نیست یه سبک زندگیه:)

🤐🤐🤐🤐🤐🤐

همونطور ک دیشب پست کردم و ب دلم افتاده بود قطعا میبینمش، دیدمش

امروز یکی از اقوام اومده بود، ی کاری داشت و به شعبه اون مربوط بود

امروز در اتاقش کلا باز بود، صبح دو بار از اتاقش رد شدم و  حس کردم دید منو،نمیدونم چرا اینو حس کردم(دقیقا میزش روبروی دره و راهرو مشخصه از پشت میزش) یبارم از پایین پله ها با همکارم ک بالا بود صحبت کردم(صدامو شنید)😶

خلاصه ک اون اشنامون کارش خورد ب شعبه این،هر چی با خودم کلنجار رفتم برم پیشش نتونستم

اخرشم  برگرو دادم ب سرباز برد واسش(اینم بگم فامیلمون از اقوام پدریمه و هم فامیلیمه)

بعد دیدم ساعت اداری داره تموم میشه و سرباز کاغذو نیاورد، رفتم پایین راه پله ها ب سرباز گفتم امضا گرفتی(تن صدام پایین بود ولی خب چون در اتاقش باز بود شنید صدامو)

سربازه گفتم الان میرم میپرسم، سربازه ک رفت داخل اون هم از صدام هم ازفامیلی اون شخص صاحب نامه متوجه شد از اقوام منه، ب سرباز گفت بهش بگو بیاد😐🤐😒

در صورتی ک میتونست بده دست سرباز(و بایدم میداد)

خلاصه ک رفتم داخل تا منو دید ی نیم پا شد و سلام خوبید گفت من عین احمقا میگم سلام خسته نباشید(چقدر از کلمه خسته نباشید و صبح بخیر بدم اومده، فقط همین دوتارو بهش گفتم تا الان،)

حالا گوش تا گوش پره تو اتاقش(وسط جلسه رسیدگی دادگاه)

داره واسم توضیح میده😁گفت خیلی وقته انجامش دادم صدا کردم کسی نبود تو راهرو

خلاصه گرفتم تشکر کردم مثل جت عین احمق ها زدم بیرون از اتاقش

یعنی ننگ بر من

چرا آدم نمیشم من😢

زیر زیرکی یکم نگاهش کردم باز خوب بود ، فامیلمون باعث خیر شد🙈😁

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز