ثل یه برادر ،مثل ی پدر،اشکامو پاک کرد،لقمه برام گرفت،صبونه رو که خوردم،گفت برو توو اتاق چند ساعت بخواب،مطمعن باش کسی اینجا نمیاد،نترس، رفتم تا ظهر خواب بودم،اصلا نفهمیدم چه جوری خوابم رفت، بیدار شدم،دیدم نشسته بالا سرم،یه لحظه ترسیدم،گفت نترس،من کاری ندارم، ناهار برام آورد، گفت برو یه دوش بگیر سرحال شو،رفتم،اومدم،گفت حاظر شو میخوام برسونمت خونتون.. گفتم نه.. گفت یعنی اگه خودتو بکشی هم من نمیذارم بیفتی وسط یه عده گرگ به خاطر یه ادم عوضی، گفتم ببین الان بابام تورو ببینه فکر میکنه همه ی شب من با تو بودم،هزار جور فکر ناجور میکنه،هیچوقت یادم نمیره،گفت به ناموسم قسم،اگه اعدامم کنه،نمیذارم دختر به این ماهی نابود بشه، منو برد خونمون،بابام وقتی دیدش فقط بهش گفت هرکی هستی خیلی مردی....
دیگه اون روز و اون ماجرا تموم شد و منم دیگه همه چی رو فراموش کرده بودم، زندگی عادیمو داشتم میکردم، یه روز جمعه بابام تازه از حموم اومده بود،دیدم یکی زنگ درو میزنه، رفتم دیدم همون پسره داروخونه ای پشت آیفونه..به بابام گفتم بابا فلانی اومده پشت دره.گفت خب درو وا کن. درو باز کرذم و اومد بالا. در ورودی رو که باز کردم،به خدا یه تاج گل به اندازهی قدش ،جوری که خودش دیده نمیشد پشت گل. اومد توو.. بابامو که دید،دست دراز کرد گفت شرمنده من هیچ شماره ای نه از ستاره خانوم داشتم نه از شما،فقط آدرس اینجارو داشتم،وگرنه جسارت نمی کردم که بی خبر بیام،،با اجازتون اومدم از دخترتون خواستگاری کنم،منو میگی انگار آب یخ ریختن روو سرم. نشست با بابام حرف زد، از کارش گفت از همه چیزش گفت، بابام گفت من هیچی از تو نمیخوام،تو مردونگیتو همون شب ثابت کردی،غیرت و جسارت و مردونگیت واسه خوشبختی ستاره کافیه، اگه دخترم تورو بخواد،من حرفی ندارم. برو باهاش توو اتاقش حرف بزن،ببین نظرش چیه، وقتی اومد توو اتاقم،من فقط با لبخند با یه ذوقی داشتم نگاش میکردم، یهو خیلی پر رو پر رو اومد ماچم کرد،گفت اومدی دل منو با اون چشمات،بردی و رفتی؟؟
گذشت و گذشت و دقیقا 29 روز بعد با آرش عقد کردم، با یه پسر عاشق،دلپاک،چشم پاک،مهربون،خوش زبون،وضع مالیشم که عالی بود.الانم یه پسر سه سال و نیمه به اسم سامیار دارم ازش،.
تاپیک های قبلیتو که خوندم،خواستم بگم از آینده ادم خبر نداره، خدا همیشه یه بهترین واست کنار گذاشته شک نکن...