۹ سال ازدواج کردم خودم ۲۸ سالمه همسرم هشت سال از من بزرگتر یه بچه ۵ ساله دارم من و همسرم هیچ علاقه ای بهم نداریم و جفتمونم به همگفتیم به خاطر بچمونه با همیم اصلا تو زندگیم خوشبخت نیستم شوهرم هیچ اهمیتی بهم نمیده نه محبتی نه توجهی اصلا احساس میکنم وجود نداره از موقعی که بچم دنیا اومده رابطمون سردتر شد رختخوابمونم جدا،حتی رابطه زناشویی هم کم داریم شاید دو سه هفته یکبار که اونم فقط تو رابطه من و نمی بینه و ببخشید اینو میگم منم مجبور میشم خود ارضای کنم ،یکبار به شدت ناراحتی خودکشی کردم،هیچ راهی ندارم نمیدونم چیکار کنم امشبم با خانوادش دعوام شد که تو توقعات زیاده از بچمون،من هیچ توقعی ازش ندارم هیچی ازش نمیخوام جز توجه همش دارمبه خودکشی و مرگ فکر میکنم طلاق شده براممعجزه،اخه نه پس اندازی دارم نه جایی خونه مادرم هست اما احساس میکنم میشم سر بارش چیکار کنم تو رو خدا راهنماییم کنید امیدوارمحالمو درک کنید
خیلی دلم گرفته،واقعا افسرده شدم نابود شدم تو زندگیم خوشبخت نیستم ،منم دلممیخواد مثل بقیه شوهرممن و ببینه توجه کنه بهم اخه چرا من نباید خوشبخت زندگی کنم همش به این فکر میکنم تنها راه نجاتممرگ😔
شما خودتون رو بکشید چه اتفاقی میفته ،شوهرتون سر چهل روز نشده فراموش میکنه ،قدر جونتون رو بدونید،شما حق زندگی دارید، طلاق بگیرید،خودتون رو دوست داشته باشید
خیلی دلم گرفته،واقعا افسرده شدم نابود شدم تو زندگیم خوشبخت نیستم ،منم دلممیخواد مثل بقیه شوهرممن و ...
عزیزم منم درک میکنم حالتو انشالله یه فرجی تو زندگیت بشه ولی به این فکر کن خدای نکرده تو نباشی چی سر بچه ات میاد سنی نداری راحت میتونی کار پیدا کنی زندگی خودتو پسرتو سروسامان بدی