2789
عنوان

سالها پیش...

92 بازدید | 0 پست

سالها پیش وقتی ک تمام وجود مرا به خود وابسته کرد و هنگام رفتن در را بست احساس میکردم که چیزی در من مرده است

به صورتی که  ماه ها مثل مرده های متحرک فقط به گوشه ای خیره بودم

بعد از چند ماه تصمیم خودم را گرفتم و چمدانم را برای انتقام از مردی که مدتی کوتاه تمام زندگیَم بود جمع کردم

و با خود تکرار میکردم غرورم را برمیگردانم

به محل کارش رفتم و با چشمانی ک بغض دروغین از ان ها میبارید از او خواستم که برگردد

با لبهایی ک میخواست نفرتش را فریاد بزند اورا بوسیدم

با گوشهایی ک میخواست کر شود ولی صدای نحس اورا نشنود گوش به اوازش سپردم

با دستهایی که هر بار به سمت گلویش میرفت دستهایش را در دست گرفتم

با پاهایی که نبودش را طلب میکرد او را همراهی کردم

انقدر برایش زیاد بودم که در کنار احساس وابستگی احساس عشق را هم در او به وجود اوردم

و حال من دختری بودم که دوباره غرور و تکبرش را به دست اورده بود

در ان زمان او از سوسک های کنار سنگ فرش خیابان های پاریس هم برای من کمتر بود

و وقتی حس کردم که کاملا قدرت را از او گرفته ام

تمام حرفایم را روی صورتش تف کردم و با تمام بی رحمی ای ک از خودش یاد گرفته بودم او را به بدترین حال ممکن در اوردم و رهایش کردم!

و سالها بعد

وقتی گردی زمین مرا به زانو در اورد

تنها به لحظه ای ک با بیرحمی تمام رهایش کرده بودم فکر میکردم...

اما هنوز هم حس نفرتم به ان مرد زنده بود!

(همه سعی خودمو کردم کتابی بنویسم ولی متاسفانه چون اولین بارم بود یه جاهایی تپق(طپق) زدم که من شرمنده چشای خوشگلتونم💙)

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز