2777
2789

پانزده سالم بود که فهمیدم واسم خواستگار اومده و خانوادم راضی هستن چون پسر خوبی بود و پدرش از آشناهای دور مامانم بود باهام صحبت کردن طرف پسر خوبیه خانوادش خوبن پسر زرنگیه باهاش ازدواج کنی خوشبخت میشی منم هیچی از ازدواج نمیدونستم که باید مسولیت سنگین قبول کنم نمیدونستم که یه دفه پا میزارم به دنیای حقیقی و پر از،مشکلات

😍 خدایا هزار بار شکرت 😍                  

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

من ازدواج و به حرف خانوادم قبول کردم و تمام ذوقم هم واسه پز،دادن جلوی دوستام و برداشتن ابرو و خرید و گوشی و لباس عروس بود بچه بودم و فکرم هم تو دنیای بچه ها خلاصه جواب مثبت و گرفتن اومدن خاستگاری و تمام مراسما از خواستگاری ازمایش کلاس بله برون خرید تا عقد یک هفته شد منم هیچی از این به اصطلاح نامزدم نمیدونستم نه اسمش و اینکه چه شکلیه چن سالشه شغلش چیه موقعی هم اومدن خواستگاری از خجالت سرم و بالا نیاوردم تا بفهمم چه شکلیه بعد عقد که خطبه خونده شد و رفتیم واسه رقص اونجا دیدمش خلاصه ما عقد کردیم نامزدم عالی بود از همه نظر هرچیزی و که اراده میکردم واسم تهیه میکرد و منم پزش و به دوستام میدادم وای که چقد بچه بودم هی بعضی وقتا حس میکردم مامانش بد نگاهم میکنه حرفاش،کنایه داره و هی نوی کارای من دنبال ایراده ولی با خورم میگفتم توهم زدی بابا مادر شوهرت خیلی،هم خوبه یک سال از عقدمون گذشته بود که

😍 خدایا هزار بار شکرت 😍                  

وام ازدواج گرفتیم و نظر،من و نامزدم این بود باهاش خونه بخریم ولی مامانش مخالف صد درصد بود میگفت نه به این زودی چرا میخواین مستقل شین با این پول یه دست توی خونه ما بیارین و یکی از اتاقا رو بهتون میدم تنها مشکل نامزدم هم بچه ننه بودنش بود اونم قبول کرد ولی من مخالفت کردم اونم میگفت مامانم بزرگ تره و صلاح مارو میخواد به خدا قسم سه ماه تموم کارم شده بود دعوا با نامزدم که خونه جدا میخوام اونم میگفت نه سه ماه خوارکم گریه بود نه خواب داشتم غذام به زور به حدی عصبی شده بودم که داعم سر دردای وحشتناک داشتم که دیگه اخرش مامانم با نامزدم حرف زد و راضیش،کرد که خونه جدا بگیره و خود مامانم هم افتاد کاراش که بلاخره یه خونه قدیمی ولی بزرگ و تونستیم بخریم با فروختن ماشین شوهرم و وام ازدواجه

😍 خدایا هزار بار شکرت 😍                  
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108