روزها گذشت تا شوهرم رفت سربازی
خانواده همسرم بشدت خانواده منفی نکری بودن و هستن متاسفانه منم هرچی تلاش کردم نشد ک نشد
خیلی از ازادیامو گرقتن میگفتن نمیزاریم بره دانشگاه
رانندگی براش ممنوع
خرید میکردم تند ب همسرم میگفتنو و ،......
تا اینکه ماباید عروسی میکردیم
بمااااند که سر دعوت مهمون چقد ما عذاب کشیدیم
لباس حنا بندونمو۲۰۰گرفتن و خلاصه ...
ضمنا تا یادم نرفته شوهرمن مشکل اعصاب داشتو قرص مصرف میکرد که اینم ازم پنهون کردن و ماه ها بعد بهم کفتن بیا نوبت دکتر داره همراش برو