میگفت: خسته شدم،
هر چی میندازمش از زندگیم بیرون دوباره سرو کلش از یه جایی پیدا میشه،
بیخیالم نمیشه
دروغ میگفت،
البته خودشم نمیدونست که داره دروغ میگه،
هنوز ته اعماق وجودش رهاش نکرده بود،
به این جمع بندی رسیده بود که باهاش آخر عاقبتی نداره،
اما هنوز بهش گیر بود.
یه قسمت از وجودش این رابطه رو نمیخواست،
اما یه قسمت بزرگی از وجودش تو اسارت بود.
صدای اون قسمت زیرین رو نمیشنید.
درست تصمیم گرفته بود اما نمیتونست دل بکنه.
بابا جان دل نیست،
عقدست که گره خورده.
آدمها پر از تضادن
پر از جنگ درونی
پر از خودفریبی
پر از ناآگاهی
خیلی وقتها آدمها از چیزهایی دارن رنج میکشن که خودشون نمیخوان رهاش کنن.
خیلی وقتها آدمها از چیزهایی دارن درد میکشن که خودشون به زندگیشون دعوتش کردن.
خودشون میخوان که درد بکشن....
چون درد کشیدن به اونها احساس امنیت و بودن میده....
چون درد عشق هم شیرینه... !!
دلم میخاد درد بکشم ... 💔💔💔