یه روز اساسی سرم شلوغ بود داشتم غذادرست میکردم.در تابه دستم بود گوشی همراهم زنگ خورد برداشتم گوشیو هی داد میزدم ک نکنه صدامو طرفم نمیشنوه ازاون ور مادرشوهر و جاریامم خونم بودن.آقا من دادمیزدم اونا از خنده غش کرده بودن.آخرش اعصابم خرد شد گفتم ب چی میخندین.یکی ازجاریام ب زور گفت گوشیتو نگا کن . نگا کردم دیدم درماهیتابه رو گذاشتم روگوشم