بزارید براتون تعریف کنم شمابهم بگید کارم درست بوده یانه
من دوسال پیش باهاش اشناشدم اوایل ک حرف ازدواج میشد من مخالفت میکردم تاگفت بریم مشاور هرچی ایشون بگن خلاصه رفتیم و اوکی دادن.من توی زندگیم همیشه خوابگاه بودم بخاطر درس خوندن وطعم داشتن وکنارخانواده بودنو نچشیدم تا اینک حتی ب مشاور گفتم ک من هیچی نمیخام جز قلب طرفم ک اونجا قبول کردن.حدودیک سال و نیم بود ک همه چی اوکی بود چرا چون من گیر نمیدادم ومحبت میکردم وزود میبخشیدم.ن ماشین داشت ن کار درستی ودیپلم داشتن و پس انداز نداستن.خب یعنی جیزایی ک دخترمیخادو نداست ولی دلم باهاش بود با وجودی ک من دارم فوق لیسانس میگیرم.خلاصه ک اینابرام مهم نبود.تا اینک