2777
2789
عنوان

همفکری............

230 بازدید | 18 پست
ببخشین یکمی طولانیه


قبلا تاپیک زده بودم که شوهرم مخملک گرفته مادرشوهرم مثلا برده خونش که به دخترم سرایت نکنه.
صبح بردنش دکتر و دکتر گفته مسری هست و از بچه دور باشه بهش آنتی بیوتیک داده و طبق گفته مادرشوهرم حالش بشدت وخیم و درحد بیمارستان بود!(من باهاشون نرفته بودم)
دوباره عصر بردنش دکتر ببینن دضعش درچه حالیه
ساعت7بهم زنگ زدن که حاضربشین شب بریم خونه ما.
منم گفتم مگه مسری نیست.دخترم هم گیر داده به باباش و هی میره پیشش!
میگه نه حالش خوب شده
منم گفتم حالش خوبه بیاد خونه دیگه.گفت نه صبح میبریم آزمایش.نمیتونه پله بیاد بالا(آخه ماطبقه چهاریم)
بابا(پدرشوهرم) میگه حاضرشو بریم خونمون.منم گفتم نه خونه بهتره.دکتری که صبح میگه مخملک مسریه حالا میگه فقط از تماس دهانی منتقل میشه همین و خطرناک نیست!!!!!!!!!
مادرشوهرم هم انگاری ناراحت شد و بعد با شوهرم حرف زدم اونم همینطور که نرفتم شب خونشون

حالا هم مامانم هی میگه تنها نمونین یا برو اونجا یا بیا خونه ما
منم بگم اونجا نمیرم اگه حال همسرم خیلی خوبه و مسری نیست باید برمیگشت خونه اما میگه حالم خوب نیست

خونه شماهم بیام اونا یعنی خانوادش دلخور میشن
خانواده همسرم طورین که باید همه به حرف اونا گوش کنه و اگه یکی جواب منفی بهشون بده وای به حالش

حالا هم با خودم درگیرم.
واقعا با بچه شب تو خونه ای که آپارتمانه تنهایی بمونه خطرناکه؟
من چیکارکنم؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

حالا با بابام حرف زدم اونم میگه سلامت بچت مهمتر از دلخوریه خانواده شوهرته
مخملک عفونی و مسری هست.
دخترم هم تا کسی تو خونه نباشه به حرف من گوش میده اما وای به اینکه یکی دیگه هم باشه

صبح تا مادرشوهرم نیومده بود خونمون اصلا باباشو اذیت نمیکرد اما به محض اومدن اون شروع کردن به جیغ و داد و هوار هوار کردن و کوبیدن وسایل
همسرم هم زود عصبی میشه مدام سرش دادمیکشی که ساکت باش
من عاشق اینم که شب تو خونه تنها باشم. آپارتمان که ترس نداره. اگرم اعتراض کردن بگو واسه آرامش شوهرم و سلامتی بچم نیومدم. آدم دو روز سختی بکشه بهتر از مریضداریه بچه ست

                                       

من تا حالا تنها تو خونه شب نموندم
چندبار شوهرم رفته سفر خونه مادرم موندم
مادرم هی میگفت تنهایی سخت نیست بچت پیشته همسایه هات هستن
اما بعد اینکه فهمید اونا هی اصرار میکردن بیایین خونه ما میگه کاش میرفتی باعث دلخوری و دعوا نشه.آخه اونا خیلی عقده این.شوهرمم پر میکنن

البته بعد حرف زدن با مادرشوهرم به شوهرم زنگ زدم و گفتم بخاطر تو نیومدم چون الینا تو رو ببینه اذیت میکنه و سر و صدا تو هم مریضی و آرامش نیازداری.یه وقت باعث دلخوری نشه.اونم گفت نه
والله ازبس خانوادش منو آزار دادن که
چون سابقه مخالفت باهاشون هم داشتم و بدجوری بهم ضربه زدن بعدش
هرچند منم کوتاه بیا نیستم

چندبار من مریض بودم و خونه مامانم بودم چه بعد زایمانم وچه زمانیکه خانوادم از مکه اومدن و شب موندم شوهرم اونجا نمیموند میومد یا خونه خودمون یا میرفت خونه مامان جونش
اما حالا برا آزار من میخواستن منو بکشونن خونشون

امروز قرار بود برم خونه مامانم.بخاطر مریضی شوهرم نرفتم و گفتم شاید ماهم حامل بیماری باشیم.دلم براشون تنگ شده بیشتر از یه هفته هست خونشون نرفتم
پنجشنبه عروسی فامیلشون دعوتیم
تو شهر دیگه هست با اینجا2 ساعتی فاصله هستواز ظهر باید باهاشون میرفتم تا شب شایدم جمعه هروقت باباش صلاح میدونست برمیگشتیم

اینا میخوان شوهرمو خوب جلوه بدن تا کیفشون هم جانمونن
من دوست نداشتم با اینا برم اما ایناهرجور هست میرن و ماروهم مجبور به رفتن میکنن
ناراحتی نکن ولی نرو خونشون ..مدام هم به شوهرت اس بده وقربون صدقش برو ودورادور واسه خودت نگهش دار ....هی هم زنگ بزن احوالش رو بگیر ...بزار دق کنن .
خدای خوبم ...دخترم رو برام حفظ کن .
شوهرمنم از وقتی رفته اونجا همش خوابه
زنگ میزنم خونشون مامانش حرف میزنه
الان اس زدم بیداری؟جوابی نداده
سعی میکنم خودشوهرم دلخور نشه اما خانوادش اصلا برام مهم نیستن بخصوص بخاطر غرورشون و اینکه میگن همه باید به حرف ما باشن
حالا اگه پس فردا بخواییم بریم دق دلیشونو سرم خالی میکنن خصوصا باباش
مهم جواب دادنت نیست ...کلی نازش رو بکش ..هم شوهرته بهت احتیاج داره .هم بهش بگو کاش واسه بچه معذور نبودم ....شب تا صبح کنارت بودم .....اصلا توجه نکن .....
خدای خوبم ...دخترم رو برام حفظ کن .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792