5 ساله عروسی کردم هر وقت باباش زنگ زد مثل چی پرید روی گوشی، هر وقت اسمشو دید وای بابامه، هروقت گفت پاشو بیا کارت دارم خیلی خسته بود بازم رفت، هر وقت کار داشت ایشون، هر وقت من کارر داشتم یا گفتم بچه نگه دار فلان کار بکنم، وای خستم وای باز من اومدم من نیستم چکار میکنی الانم همون کار بکن، یه مدت با زبون خوش نرم شد ولی بازم تا باباش زنگ زد رفت پله اول بخدا هسته شدم
ممامانم زن باباشه اصلا دلش به حال نمیسوزه 8 تا داداشم چرا فقط این حمله چرا این نوکره
بخدا خیلی باهاش راه اومدم خسته شدم
قهر میکنم همون کارایی رو میکنه ک من بدم میاد، میگیره میخوابه محل آدم نمیده. خب منم دوس دارم یکی نازم بکشه، انگار باباش نعوذبالله خداس، یا قرآن غلط میشه بگه نه، من نمیگم بی ادبی نمیگم گوش نده ولی چرا فقط این به داداش بزرگش جرات نمیکنن چیزی بگن
داداش بزرگش با زنش دعواش شد هلش داده پاهاش داغون شده، داداشم زنگ زده ب اینا گفته ولی گفته در و دل کردم ب زنم نگین ب رگش نیارین اینا جرات نکردن جیک بزنن
چند وقت پیش من یه عکس گذاشتم ک غیر مستقیم ب داداش برگش گفتم کم ت زندگیم دخالت کنن
باباش گوشی برداشت زنگ زد هر چی لایق خودش بود گفت منم جیک نزدم، زنگ زدم ب اون یکی برادر شوهرم گفتم چرا اینجوری ب من گفت ب چ حقی اصلا چرا اول به شوهرم نگفتین)(آخه هر چی از جاریم میشه اول ب شوهرش میگن اونم ماست مالی یا طرفداری یا داد و بیداد اینام جرات نمیکنن چیزی بگن) گفتم اصلا پروفایل خودمه دوس دارم هر چی میخام بزارم ب چ حقی عکسای منو نگاه میکنن یه چی گفت آتیش گرفتن برگشت گفت گفتیم ب شوهرت بگیم اعصابش خرد میشه واسه همین ب ت زنگ زدیم میدونین یعنی چی یعنی میدونیمشگهرن هیچی حالیش نیس، پشتت نیس
دارم دیوونه
دیشب زنگ زده بیا فلان نامه رو بنویسیم گفتم 8 تا این یکیشون بنویسه مگه میرزا بنویسی، اشاره کز بگو نمیتونم بیام الکی گفت سر کارم نمیتونم گفت فردا بیا گفتم بگو خب بده بگی بنویسه نگفت باز دعوا شد میگم چرا هر چی میگم نمیگی چرا هر کی بابات میگه میگی و گوش میدی، باباش خیلی ب حرف زن باباشه
خستم بخدا. خستم