تولدم بود
و باز مثل هر سال یادش نبود ...
دیگه عادت کردم توقعی ندارم ازش
امروز خودم با لبخند بهش گفتم توقع نداشتم اما بدم نمیومد یه تبریک بگی .... گفت عه باشه😐😕
بعدم رفت سرکارش
قبل رفتن سر یه چیز کوچیک کلی حرف منفی بارم کرد و رفت .
وقتی رفت دلم داشت میترکید توقع داشتم لااقل امروز باهام مهربونتر باشه ...
خیلی استرس و آشوب بدی گرفتم برای آرامش خودم بهش پیام دادم
و باز کلی حرف زشت جواب داد
گفتم ممنون بابت هدیت عالی بود مرسی😊
گفت کوفتم برات نمیخرم حالا بشین گریه کن پیامم بدی بلاکت میکنم 😔
حالمو بدتر از بدتر کرد ..
منم کوتاه بهش پیام دادم که ..
هیچ چیز و هیچ کسی ارزش نداره اشک من درآد
و ابدا نیازی به کادوی تو ندارم😊
حالم عالیه عالیه از این بهتر نمیشه 😊
گفتم خونرو مرتب کردم کیکم برا خودم پختم جشن کوچولو گرفتم برا خودم و نیازی به بودن هیچ کسی ندارم همین که مامانم کنارمه بسه برام (مامانم فوت کرده😔)
بعدم گفتم حال خوبم با هیچی خراب نمیشه بای😊
دیگه جواب نداد و منم دیگه کاریشما ندارم.
اما دلم خونه لمسم هیچی انرژی ندارم ...
چرا هر سال باید تولدم حالم خراب کنه؟؟!!
چرا هر مناسبت ریزی خودمو میکشتم تا خوشحال کنمش😕😔
مسأله تولد نیست مسأله تنهایی و توجه .
میشه برام دعا کنید حالم روبراه شه 😟
خستم ...