خانما من پسرعموم كه كسي كه دوستش داشتمم بوده ٤ساله پي فوت كرد و من خيلييي دوسش داشتم يعني تو اون زمان كه فكر ميكنم حتي خواهرمو هم انقدر دوست نداشتم.روزي كه فوت كرد يهو اين تصوير اومد جلو چشمام كه يه ساله پيش هرچي بهم گفت يه دقيقه بيا كنارم كارت دارم با جديتم بود گفت من نميام و ديگه هم فكر كنم نديدمش تا فوت كرد.نميدونم چرا ازون موقعه همش اين تو سرمه چي ميخواسته بهم بگه شايد چيز مهميم نبوده اما اين از ذهن من پاك شده بود ولي تا گفتن فوت كرده از حلو چشمم كنار نميره بارها ازش خواستم تو اين ٤سال بياد تو خوابم حداقل بهم بگه نبومد يه بار.و شنيدم تو دفترچه خاطراتش نوشته بود يه دختر فاميلو دوست داره ولي نگفتن كي ولي ازون موقعه رفتار پدرو مادرش با من خيلي خوب شده جوري كه اصن نميدونم!شايد اونم تو اون سالا منو دوست داشت...مغزم داره ميتركه ٤ساله و حتي به خوابمم نمياد شما دليلشو ميدونين كه چرا نميان تو خواب؟واسش قران خوندم همه كار كردم نيومد!و تنها كسيم هستم كه فكر ميكنم به روز بماد و ميگه نمردم ميخواستم ببينم بدون من بقيه چيكار ميكنن
منم پسر عمو بابامو دوست داشتم اون ازدواج کرد با دختر فامیل زشت بعد از اون منم بعداز چند ماه با پسر عمه م ازدواج کردم بعدش از خودشون به مادربزرگم گفتن خواستیم بیایم خواستگاری من مادر پسره به خاطر اینکه قدیم خواهر ش یعنی خواهرپسر رو نگرفته اونم اجازه نداده پسرش بیاد خواستگاری من الان اون بود همسرم عالی بود ازهمه لحاظ اونا عالی بودن