سلام دوستان من ۱۹ سالمه بهمن سال پیش عروسی گرفتم مادرشوهرم ماه پیش ی عمل داشت دختر نداره سه تا عروس داره که منم آخریم مادرشوهرم سه روز تو بیمارستان بود که دوروز اخری که خیلی هم سخت بود یعنی همه کارهاشو باید انجام میدادم من پیشش بودم خیلی سختم بود ولی هیچی نمیگفتم همه کار براش میکردم من لاغرم خیبی ضعیفم ولی در عوض مادر شوهرم چاق خب اینجا هم فشار میومد به من ولی باز چیزی نمیگفتم همه کار میکردم اصلا وقت نمیکرم که بکن بخوام استراحت بکنم تو ابن دو روز اونجا همینکه میومدم بشینم هی میگفت آب بیار میاوردم دوباره میگفت کیک بیار نمیدونم بالاخره نمیگداشت که ی دقه بشینم هی ازم کار میکشید بعدش که مرخص شد اومد خونه با کمال پرویی گفت تو بچه تداری کاری هم نداری هر روز بیا پیش من تنها نباشم ولی من قشتگ منطورشو فهمیدم که باید برم اونجا بشم کوزت ولی باز گفتم باش میام هرروز صبح که از خواب پا میشدم میرفتم اونجا شبم آخر شب میومدم خونه یعنی اصلا تو خونه خودم وقت جارو کردم نداشتم اگه دیر هم میرفتم میگفت چرا نیومدی کارا من موندن این حرفا هر رورم باید همه کار براش میکردم مثلا جارو کردن اتاقا تمیز بودن ها ولی میگفت ن جارو کن دوباره همه جارو دستمال بکش یعنی شدم ی کلفت به تمام معنا من خونه مامانم که بودم هیچکاری مامانم نمیگذاشت بکنم حالا اینجا شده بودم اینجوری بازم چیزی نگعتم تا ی روز جمعه بود من نرفتم شوهرم تو خونه بود گفتم زنگ بزن بگو کاری داری من برم چون اونروز اصلا دلم نمیخواست برم خسته شده بودم شوهرمم زنگ زد که بهو مادرشوهرم گفت ن نیاد هیچ فرقی برا من که نمیکنه هرروزم میومد مینشست اینجا هیچ کاری نمیکرد همه کارارو اون دوتا جاریم میکردن یعنی باورتون میشه دلم شکست خیلی گریه کردم من این همه کار کرده بودم میگفت هیج کاری نکرده به نظر شما با این مادر شوهرچکار کنم این اولین بارش نیست خیلی کارا دیگه هم کرده